فکر بازگشت به خانه از ذهنش گذشت، اما اعتنایی نکرد. در عوض به مرکز خرید رفت، جایی که توریست های آمریکایی در پیاده روها توی هم میلولیدند. می خواست چند زیرشلوار بخرد، و کلاه حصیری، و عینک آفتابی.
اتفاقا راهش به ساحل افتاد، هتلی پیدا کرد، و اتاقی، به شبی ??? دلار، ولی به درک، کی اهمیت می داد؟ تنش را حسابی روغن مالی کرد و کنار استخر دراز کشید، جایی که تا بار فاصله چندانی نداشت. گارسونی زیبا و جذاب، مرتب گیلاس های خالی را می برد، پر می کرد و باز می گرداند.
هوا تاریک شده بود که از خواب بیدار شد، به قدر کافی پخته بود، ولی نسوخته بود. یک نگهبان مخصوص که مواظب امنیت مسافران بود او را تا اتاقش راهنمایی کرد، فورا روی تخت در غلتید و در بیهوشی چند دقیقه پیش فرو شد. قبل از این که برخیزد، خورشید بالا آمده بود.
بعد از این استراحت طولانی، در نهایت حیرت، باهوش و حواس کامل بیدار شد. چقدر گرسنه بود. مقداری میوه خورد. بعد به فکر قایق افتاد، نه این که بخرد، فقط کرایه کند. کاملا حواسش را جمع کرد. یکی از آن سی فوتی ها بس بود، از آن قایق هایی که تنها یک نفر خدمه داشت، اما مجهز و کامل بود. بدون مسافر، از آنهایی می توانست آدم پولداری مثل او را به گردش ببرد، از این جزیره، به آن جزیره. بعد فکر کرد چرا نخرد؟ ارزانترینش ?????? دلار بود، تازه راندنش هم از او برنمی آمد، کسی لازم بود که راهش ببرد.
حدود ظهر دوباره سر و کله اش کنار استخر پیدا شد، با تلفن همراه. سعی کرد با یکی دو تا از مشتریانش تماس بگیرد و به خاطر ?لف وعده ای که کرده بود آرامشان کند، ولی قلبأ دلش نمی خواست معذرت بخواهد. همان گارسون زیبا گیلاسی آورد، گذاشت و رفت. تلفن را بیرون کشید. تا قعر سایبان بزرگ خزید و تمام نیرویش را جمع کرد که شماره بگیرد. اما صداهایی در گوشش بالا و پایین می رفت.
در ماه پیش ?????? دلار بدون مالیات، درآمد داشت. پولی بدون زحمت و شیرین. آیا باز هم ادامه داشت؟ در صورتی که ادامه پیدا می کرد، یک میلیون دلار را می توانست در عرض یکسال فراهم کند. بعد همه چیز را رها می کرد،