مشتریان راحت باشد. پاهایش را روی میز گذاشته بود. لای انگشتانش پر از شن بود. دلش می خواست چرت بزند، دلش می خواست گیلاسی بالا بیندازد، به سقف خیره شده بود. سعی داشت کارهایش را به ترتیب اهمیت از اول تا آخر ردیف کند. تلفن زنگ زد. این بار جن با بی حوصلگی جواب داد. البته هنوز در استخدام تریور بود، ولی دل و دماغ نداشت، به بدبختی خود فکر
می کرد.
پشت خط بری? شیرز از باهاما انتظار می کشید. گفت: «ما اینجا حوالهای داریم، قربان.» تریور فورأ سرپا شد: «چقدر؟»
صد هزار، قربان.» ا
تریور نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز برای رسیدن به هواپیما حدود یک ساعت وقت داشت. گفت: «ساعت ? /
? تشریف دارید، خدمت برسم؟»| البته قربان.» دیگر داد و فریاد و پرخاش نکرد. از در پشت خارج شد. بیتل را روشن کرد و دور شد.
به سوی ناسائو پرواز کرد، توقفی در فورت لاوندردیل داشت. تریور هرگز به لاوندردیل نرفته بود و اصلا نمی دانست کجاست. بعد وقتی دو گیلاس آبجو را با عجله نوشید، به خواب عمیقی فرو رفت. مدتی بعد بیدار شد، دو گیلاس دیگر را خالی کرد و باز هم به خواب رفت. هواپیما روی اقیانوس پرواز می کرد. ساعتی بعد فرود آمدند. مسافران رفتند. تریور هنوز خواب بود. مأمور نظافت هواپیما آمد و او را بیدار کرد.
حواله از جانب کرتیس بود، در دالاس، همانطور که انتظار می رفت. از جانب بانکی در تکزاس حواله شده بود، در وجه شرکت بومر رئالتی با مسئولیت محدود، توسط جنووا تراست بانک، ناسائو. تریور اول یک سوم خود را برداشت و در حساب مخفیانه خود ?????? دلار واریز کرد، ???? دلار هم نقدأ در پاکت کلفت دریافت نمود.
از آقای بری? شیرز تشکر کرد و گفت امیدوار است به زودی او را ببیند. و بعد به سرعت از ساختمان خارج شد.