خیلی سخت و خشن خواهش او را رد کرد و زیر دوش رفت.
در دفتر کارش اوضاع بدتر بود. یک زوج مطلقه، هر کدام با ماشین هایشان آمده بودند تا به کار دارایی های خود سر و سامان دهند. چیزهایی که بر سر آنها با هم می جنگیدند، برای هیچ یک فایده ای نداشت. قوری، دیگ، توستر ولی چون چیزی نداشتند که سرش دعوا کنند، ناچار به اینها چسبیده بودند. هر چه مال کوچکتر باشد، جنگی که بر سرش در می گیرد کثیف تر است.
وکیل یکساعت دیر کرده بود. پس چه فرصت خوبی برای دعوا. به جان هم افتاده بودند، جوشیده بودند، بخار کرده بودند، تا این که عاقبت جن آنها را جدا کرده بود. زن در دفتر تریور نشسته بود. وکیل بدون سر و صدا از در پشتی وارد شد. زن با صدای بلندی گفت: «لعنتی تا حالا کجا بودی؟» شوهر در اتاق منشی بود. جن کاری به این کارها نداشت، در عوض شوهر عصبانی از جای برخاست و با نعره ای که از حیوانات وحشی هم بعید بود گفت: «یکساعت است اینجا معطلیم.» تریور هم صدایش را فریادش را ول کرد: «خفه شوید، هر دوتان.» جن آنقدر ناراحت شده بود که از اتاق بیرون رفت.
مولانش سخت جا خوردند. تریور با همان فریاد گفت: «بنشینید، گفتم بنشینید.» زن و شوهر ساکت توی صندلی ها ولو شدند. «شما مردم فکر می کنید برای این طلاق احمقانه ??? دلار داده اید، آنوقت فکر میکنید صاحب وکیل و وکالت خانه و محکمه و قاضی و دادگاه شده اید!» آن دو نفر بدبخت به چشمان قرمز و صورت قرمز او خیره شدند و فهمیدند که با این آدم دیگر نمی شود شوخی کرد. تلفن داشت زنگ می زد و هیچکس نبود جواب بدهد. حالت تهوع به تریور دست داد و او از دفترش بیرون دوید و به سوی حمام رفت و هرچه خورده بود بالا آورد. سعی کرد صدایی در نیاید. زنجیر باریکی را که آویزان بود کشید آب با فشار آمد.
تلفن هنوز زنگ می زد. به راهرو برگشت که فریادش را بر سر جن رها کند، و چون کسی را نیافت، او نیز از ساختمان بیرون رفت. به طرف ساحل رفت، کفش و جورابش را در آورد و پاهای برهنه اش در آب سرد و نمکین فرو برد.
دو ساعت بعد تریور بی حرکت پشت میزش نشست. در را بست که از