نام کتاب: برادران
دستشان را به گرمی فشار داد و گفت که به خانه بروند و کمی بخوابند. وقتی به جرج تاون رسید تقریبا نیمه شب بود و یکراست به خانه کوچک خود در خیابان سی و سوم نزدیک ویسکانسین رفت. پشت سرش دو مأمور مخفی از اتومبیل پیاده شدند، دو نفر دیگر جلوی پله ها منتظر بودند. از پذیرفتن مأمور در منزل خودداری کرد. وقتی می خواست به درون برود، با لحن محکمی خطاب به مأموران گفت: دلم نمی خواهد کسی از شما این دوروبر بپلکد.» از حضورشان خشمگین بود. نامشان را نمی دانست، و اگر از او بدشان می آمد، اهمیت نمی داد. تا آنجا که به او مربوط می شد آنها نامی نداشتند، فقط «کسی از شما» بودند. این عبارت را تا آنجا که می توانست با تحقیر ادا کرده بود. داخل شد و در را قفل کرد. به طبقه بالا رفت، حمام گرفت و لباس عوض کرد. چراغها را خاموش کرد و وانمود کرد که می خواهد بخوابد. پانزده دقیقه صبر کرد بعد به طبقه پایین خزید. آهسته به پنجره نزدیک شد هیچ کس آن اطراف پرسه نمی زد. چند پله دیگر پایین رفت. پنجره ای را گشود و خارج شد. قدم به حیاط خلوت کوچک گذاشت. ایستاد و گوش داد. چیزی نشنید. بعد دروازه چوبی را گشود و مثل تیر به سوی ساختمان هایی که پشت خانه اش بود رفت. اکنون در خیابان سی و سوم بود، تنها، در تاریکی. مثل کارگران مست لباس پوشیده بود و کلاه کهنه اش را تا ابرو پایین کشیده بود. سه دقیقه بعد در خیابان ام بود، وسط جمعیت یک تاکسی پیدا کرد و در دل شب گم شد. تدی مینارد در حالی از تبریکات خود به لیک راضی به نظر می رسید به . خواب رفت. اما او را بیدار کردند و خبر دادند که مشکلی در کار است. ساعت شش و ده دقیقه صبح روی صندلی چرخدار وارد دفتر تاریکش شد، عصبانی نبود، بیشتر ترسیده بود، احساس هیجان زیادی می کرد که در یکساعت گذشته به اوج رسیده بود. یورک منتظر بود همراه یکی از کارمندان ارشد به نام دو-ویل، لاغر اندام و عصبی، که در چند ساعت گذشته مشغول ارسال یا دریافت پیام بود.

صفحه 148 از 424