نام کتاب: برادران
تا انتخابات مقدماتی آریزونا و میشیگان سه روز مانده بود و محبوبیت لیک بیشتر می شد، به خصوص در ایالت خودش. رقیب اصلی او تاری فرماندار ایندیانا بود. این شخص ستاد انتخاباتی قدرتمندی داشت و از مدت ها پیش کار تبلیغات را آغاز کرده بود و لیک حتی در ایالت خودش مجبور بود حسابی با او درگیر شود. در میشیگان لیک خیلی عقب بود. اما مردم گوش داشتند و می شنیدند. توطئه قاهره کار زیبایی بود که به خوبی داشت به نفع او تمام می شد. فرماندار تاری ناگهان با کمبود پول مواجه شد. باید کاری می کرد. آرون لیک مشکل پول نداشت. آنقدر پول داشت که نمی دانست چطور خرج کند. وقتی حرف های معاون رییس جمهور تمام شد، لیک از جلوی مانیتور برخاست و به صندلی چرمی و چرخانش بازگشت و روزنامه را پیش کشید. یکی از کارمندان برایش قهوه آورد. هم چنانکه جرعه جرعه مینوشید دشت های پهن کانزاس را که در فاصله ? مایلی، زیر پایش خفته بودند نگاه می کرد. کارمند دیگر پیغامی به دستش داد. گویا باید تماس می گرفت، فورة. لیک نگاهی به اطراف انداخت. غیر از خلبانها، سیزده نفر در هواپیما بودند. برای مرد مجردی که هنوز به یاد همسرش بود از دست دادن استقلال و زندگی خصوصی سخت بود. او با گروه مسافرت می کرد. هر ساعت مجبور بود با یکنفر کلنجار برود. هر قدمی که بر می داشت به وسیله چند نفر اعضای کمیته مخصوص تعیین می شد. در هر مصاحبه باید حدس می زد چه نوع سئوالی مطرح می شود. باید جواب ها از پیش آماده نگه می داشت. در شبانه روز ? ساعت تنها بود و آن مأموران لعنتی سرویس مخفی همیشه بیدار بودند، خواب نداشتند، حتی اگر او می خواست. به خاطر خستگی مثل بچه ها می خوابید. تنها احساس واقعی اش در حمام یا در توالت به سراغش می آمد. اما هرگز با خود شوخی نمی کرد، خود را دست نمی انداخت. او آرون لیک بود، نماینده کنگره از آریزونا که یکشبه راه درازی آمده بود. وقتی دیگران متزلزل می شدند و لکنت پیدا می کردند، او حمله می کرد و پیش می رفت. پول به سویش سرازیر می شد. خبرنگاران چون سگان شکاری هرجا میرفت

صفحه 139 از 424