میگذشتند مشغول خواندن نامه شد، برای بار چندم.
کسی نبود کمکش کند. کسی نبود که به او تلفن کند. برای تحقیق درباره حساب جاری باهاما هیچ بانکی به او کمک نمی کرد. وکیلی برای مشورت وجود نداشت، دوستی نبود که این داستان غم انگیز را بشنود.
برای مردی که با احتیاط زندگی دوگانه ای برای خود برگزیده بود، پول چیزی بود که همتا نداشت، همه چیز برای پول. همسرش کاملا مواظب بود، از هر سنت مراقبت می کرد، چه در خانه و چه در فروشگاه، به همین دلیل وان مدت ها بود که در مخفی کردن پول استاد شده بود. با سنگ های قیمتی این کار را می کرد، با یاقوت، برلیان، مروارید و گاهی الماس های کوچک. آنها را گوشهای مخفی می کرد و سر فرصت، در مقابل پول نقد به مشتریان مشتاق می فروخت. خب، چنین کارهایی در کاسبی معمول بود. جعبه ای داشت که پول ها را در آن می گذاشت، جعبه را در دودکش بخاری مغازه کوچکی که در پلانی داشتند، با مهارت تمام پنهان کرده بود. پولی برای بعد از طلاق. پولی برای وقتی با ریکی محبوبش سوار کشتی می شد و دنیا را در مسافرتی بی پایان زیر پا می گذاشت.
از میان دندان هایی که به خشم جفت شده بودند گفت: «مادر قحبه.» و دوباره گفت، و بار دیگر.
چرا نباید به این مرد کلاهبردار نامه ای بنویسد و بگوید که پول ندارد، فقیر است؟ چرا نقشه کوچکی برای مقابله با او نمیکشید؟ چرا به جنگش نمی رفت؟
چون این مادر قحبه خوب می دانست چه می کند. آنقدر جستجو کرده بود تا اسم واقعی او را یافته بود، و اسم زنش را می دانست که وان پول دارد، پول زیاد.
راهش را کج کرد، به خیابان پیچید. گلندا منتظر بود، داشت پیاده رو را گز می کرد. با خوشحالی از شوهرش پرسید: «کجا بودی عزیزم؟»
وان با لبخند گشاده ای گفت: «رفته بودم دوری بزنم، جای دوری نرفتم.» گلندا که هنوز قدم می زد گفت: «ولی مثل این که خیلی طول کشید؟»