موتور را روشن گذاشت. تمام خاطرات و رؤیاهای ریکی دوباره زنده شد، آن ساعت های بی شماری که در خیال او طی کرده بود، آن عکس قشنگ، با آن لبخند زیبا و چین شکن های دلفریب، و آن نامه های عجیب، نامه های پراندوه، پر از شوخی، ناامیدی و امید. چطور این ها ناگهان با چند کلمه از میان رفت. نامه ها را به خصوص از حفظ داشت.
ریکی پسرکی بیش نبود، جوان و دارای نیروی مردی، با این وجود احتیاج مبرمی به دوست داشت. احتیاج داشت مورد علاقه مردی بزرگتر از خود قرار گیرد؛ و کرتیس وان چند ماه بود که نقشه میکشید. نمایشگاه الماس اورلاندو بهانه خوبی بود. همسرش نمی آمد؛ می خواست نزد خواهر خود به ال پاسو برود. نقشه را با جزییات کامل طوری طرح کرده بود که ردپایی باقی نمی گذاشت.
عاقبت گریست. وان بیچاره بدون خجالت اشک می ریخت. هیچکس آن اطراف نبود که او را ببیند. اتومبیل ها داشتند با سرعت ?? مایل در شاهراه پرواز می کردند.
باید انتقام می گرفت، مثل عاشق فریب خورده ای. باید این جانور وحشی، این هیولا را که به نام ریکی بر او تاخته بود و قلبش را شکسته بود از روی زمین بر می داشت.
وقتی هق هقش به فرت فرت تبدیل شد، به یاد همسر و فرزندانش افتاد؛ و همین کمی او را تسلی داد و اشکهایش خشک شد. او حتما بیکار نمی نشست. شش فروشگاه و پولهای نقد، دو میلیون، را می گرفت، و همینطور خانه را با اتاق خواب های جدا. و جواهر فروش بدبخت، بی آبرو می شد، مضحکه می شد و در شهری که خیلی دوستش داشت مورد تمسخر قرار می گرفت، چه شایعاتی که نمی ساختند. بچه ها هم دنبال پول می رفتند. و جانب مادر را می گرفتند. و سال های بعد، وقتی نوه هایش بزرگ می شدند، شایعات کثیفی درباره پدربزرگ خود می شنیدند.
دوباره به جاده برگشت، با همان سرعت، ?? مایل در ساعت، برای دفعه دوم وارد جاده مسکیت شد و هنگامی که تریلی های ?? چرخ غرش کنان