در کار است. مثل همیشه فکر کرد نامه ای است معمولی، از ریکی شیرین او. همان کلمات اول، چون رعدی آسمانی بر سرش فرود آمد.
وان گیتز عزیز! مهمانی دیگر تمام شده، رفیق. اسم من ریکی نیست. تو هم کرتیس نیستی. من از آن پسرهای جوانی نیستم که دنبال این جور عشق ها باشد. و تو به هر حال یک راز تنفرآور داری، مطمئنم که نمی خواهی از پرده بیرون بیفتد. من قصد دارم به تو کمک کنم، رفیق. معامله می کنیم. صد هزار دلار بفرست به آدرس جنوا تراست بانک، ناسائو، باهاما، حساب جاری شماره ????- ن زد. ??? در وجه شرکت بومر رئالتی با مسئولیت محدود، شماره ثبت ??-??????.
عجله کن! شوخی نمی کنم. بدان که این یک کلاهبرداری است، و تو به دام افتادی. اگر پول در عرض ده روز حواله نشود، پاکتی برای همسرت، خانم گلندا گیتز می فرستم، با مقداری نامه، عکس و چیزهای دیگر. پول را حواله کن، من هم می روم پی کارم.
با عشق، ریکی به زودی خود را در خروجی ???-? دالاس یافت و بعد وارد خروجی
? - ??? در حومه فورت ورت شد و سپس به دالاس بازگشت. با سرعت ??
مایل می راند، از سمت راست. پشت سرش حتما ترافیک زیادی درست کرده بود. اگر گریه کمکی می کرد، های های میگریست. هیچ ترسی از گریستن نداشت، به خصوص در خلوت جگوارش.
اما خشمگین تر از آن بود که بگرید. تلخ تر از آن بود که آن زخم هولناک را دریابد. ترسیده بود، حسابی ترسیده بود. نمی خواست وقتش را برای یافتن کسی که وجود خارجی نداشت، صرف بکند. باید کاری می کرد، فورا، قطعة و مخفیانه.
دردی در قلبش حس میکرد، عاقبت به شانه خالی جاده کشید و ایستاد،