کولمن لی، در کلبه کوچکی در یک مزرعه، واقع در حاشیه شهر گاری، در ایندیانا می زیست. مال خودش بود. مزرعه در آن بخش از شهر واقع بود که اکنون توسط مکزیکی ها اداره می شد. کولمن، ?? ساله، یکی دو دهه پیش دو بار ازدواج کرده بود و شکست خورده بود. فرزندی نداشت. شکر خدا. کلبه کولمن در حقیقت یک یدک کش کهنه بود. مردی بود شکم گنده، کم تحرک با گونه های پرگوشت. آدم خوش قیافه ای نبود، در عوض هرچه می خواستی تنها بود.
کارگرانش پسران مکزیکی جوانی بودند، مهاجرانی غیر قانونی، که دیر یا زود، از آنها به کثیف ترین شکل سوء استفاده می کرد، متعرض می شد و از راه به در می کرد. در این کار موفقیتش کم بود، اغلب شکست می خورد. کار و کاسبی هم چندان به راه نبود، زیرا مردم پشت سرش حرف می زدند و کولمن حسابی زیر نظر بود. چه کسی می خواست از یک آدم منحرف، الوار بخرد. کارش قطع درختان و تولید چوب بود، اما بازار داغی نداشت.
در آن سوی شهر، اداره پست قرار داشت. کولمن دو صندوق پستی خریده بود. یکی برای کاسبی، و دیگری برای لذت. عکس ها و فیلم های لختی جمع می کرد و تقریبا هر روز به اداره پست می رفت و سفارشات لذت بخش خود را دریافت می داشت. صندوق پستی که در جلو خانه اش قرار داشت جای مطمئنی نبود. آدمهای فضول زیاد بودند. پس بهتر بود جای مطمئنی دست پا می کرد.
در پیاده روی محله بدنام که به پارکینگ ختم می شد پرسه می زد. وقتی به سوی اداره پست می رفت، از جلوی فروشگاه هایی که کفش و لباس دست دوم می فروختند میگذشت، مقابل كلوپ ویدئو که از مشتریان پر و پا قرصش بود عبور می کرد. سرویس خدمات اجتماعی نیز در همین مسیر قرار داشت. این سرویس را یک سیاستمدار ناامید که دنبال رأی میگشت برقرار کرده بود. اداره پست همیشه شلوغ بود. مکزیکی ها برای فرار از سرما، جمع می شدند و حرف می زدند. بیرون خیلی سرد بود.
آن روز در صندوق در مجله که در کاغذ كلفت قهوه ای رنگ پیچیده شده