ناخوشایندی نبود.زندگی زناشویی اش بی حاصل شده بود، نشاطی نداشت، از همه چیز راحت می شد، از بانک، از بابا، از بیکرز آیوا، از پنهان شدن در توالت.
ولی دلش تنگ می شد، برای بچه ها و نوه هایش.
و حالا، اگر این ریکی، این هیولای کثیف از مرگ او خبردار نشد، چه می شود؟ اگر نامه دیگری بفرستد، و آنها پیدا کنند و بخوانند؟ آنوقت چه خواهد شد؟ آیا بعد از مرگش آبروی خود را نمی برد؟
فکر بعدی در اطراف دسیسه ای با شرکت منشی دور می زد. تقریبا به او اعتماد داشت، ممکن بود قسمتی از کار را به عهده اش بگذارد. فکر کرد حقیقت را به او بگوید، و بخواهد نامه ای به ریکی بنویسد و خبر خودکشی کوینس گاربی را بدهد. با این همکاری، کوینس و منشی اش طرح نقشه می کردند و خودکشی به صورت آبرومندانه انجام می شد، شاید هم از طرفی این خودکشی نوعی انتقام از ریکی به شمار می رفت.
اما ترجیح می داد بمیرد و به منشی خود چیزی نگوید.
بعد از اینکه والیوم تأثیر خود را گذاشت، سومین فکر، لبخندی بر لبانش آورد. چرا نباید کمی هم شرافتمندانه باشد؟ نامه ای به ریکی بنویس و بگو فقیری، نداری، فقط ?????? دلار، همین. می خواهد بگیرد، می خواهد نگیرد. اگر ریکی تصمیم داشته باشد او را نابود کند، چه خواهد شد؟ در آن صورت کوینس راه دیگری ندارد که او را تعقیب کند. نزد اف.بی.آی می رود، مدارک را نشان می دهد، همه چیز را می گوید؛ و آنوقت هر دو در آتش خواهند سوخت.
?? دقیقه روی زمین خوابید. بعد جلیقه و کت و دستکش هایش را پوشید. بدون آن که با خدمتکار روبرو شود از خانه خارج شد. هم چنان که به سوی شهر می رفت، مشتاق روبرو شدن با حقیقت بود، اما با صدای بلند گفت: مثل این که پول از همه چیز مهم تر است. پدرش ?? سال داشت. سهام بانک ده میلیون بود. یکروز مال او می شد. در توالت بمان، تا وقتی این پولها در دستت احساس کنی؛ و بعد هر طور می خواهی زندگی کن، لذت ببر.
پول جمع کردن کار احمقانه ای است.