کند، زیرا بدهی پنهانش زیاد بود و داشت او را به لبه مواج درماندگی نزدیک می کرد. خانه بزرگی که در آن زندگی می کرد رهنی بود. پول رهن را هم پدرش داده بود، یعنی تعهدات او را به عهده گرفته بود و پشت مدارک قانونی را امضا کرده بود. اتومبیل هایش بزرگ بودند، اتومبیل های وارداتی، اما سالها بود که راه می رفتند؛ ارزش زیادی نداشتند. چه کسی در بیکرز، آیوا، دلش می خواست یک مرسدس ?? ساله داشته باشد؟
و اگر این پول را می دزدید چه می شد؟ ریکی جنایتکار باز هم تشکر میکرد و بیشتر می خواست.
دیگر همه چیز تمام شده بود. زمان قرص رسیده بود. زمان اسلحه.
تلفن زنگ زد. از جا پرید. بدون این که فکر کند به زحمت سر پا ایستاد و گوشی را در چنگ گرفت. با صدای گرفته ای که به خرخر شبیه بود گفت: «الوه
هیچ معلوم هست کدام گوری هستی؟» با لحنی که به خوبی می شناخت. «من، ... ، حالم خوب نیست.» مجبور شد بگوید. به ساعتش نگاه کرد. یادش آمد ملاقات مهمی داشته، با یک بازرس برجسته از اف.دی. آی.سی.
اصلا مهم نیست که حالت چه جور است. آقای کولترست از اف.دی. آی.سی از پانزده دقیقه پیش توی دفتر من نشسته است.»
حالم بد است، دارم استفراغ میکنم، بابا.» از گفتن کلمه بابا متنفر بود. مرد پنجاه و یکساله، هنوز میگفت بابا.
«دروغ می گویی. اگر مریضی چرا خبر ندادی؟ گلاریس به من گفت چند دقیقه قبل از ساعت ?? ترا دیده که به طرف اداره پست میرفتی. آنجا چه غلطی میکردی؟»
معذرت میخواهم. باید بروم توالت. بعد تلفن میکنم.» گوشی را گذاشت.
والیوم داشت اثر میکرد، مانند بخاری لذت بخش وجودش را می کاوید. دوباره لب تخت نشست و به نامه ای که روی زمین افتاده بود، خیره شد. افکار به تدریج و آرام از راه می رسیدند، قرصها نمی گذاشتند، مانع می شدند.
فکر کرد که اول نامه را از بین ببرد، بعد خود را بکشد. یادداشت خودکشی می توانست در مورد رفتار پدر باشد. این مرگ برای او، به هر حال جستجوی