نام کتاب: برادران
کرد. زیر دوشک اسلحه ای گذاشته بود. دستکش و کتش را روی صندلی راحتی انداخت. بعد جلیقه را به گوشه ای پرتاب کرد و لب تخت نشست. نامه را ورانداز کرد. همان کاغذ، همان خط، با علامت پستخانه جکسون ویل، دو روز پیش پست شده بود. پاکت را جر داد. یک صفحه، فقط یک صفحه بود. کوینس عزیز! | برای پول خیلی متشکرم، نباید فکر کنی که من جنایتکارم، نه. این پول خرج زن و بچه های من است. همه را برای آنها فرستادم. خیلی عذاب میکشند، رنج می کشند. گرفتاری من آنها را به بدبختی انداخته. زن من بیماری روانی دارد، افسردگی شدید، نمی تواند کار کند. بچه هایم از محل خیریه غذا می خورند. (کوینس به خود گفت: با این ده هزار دلار حسابی چاق و چله می شوند. در پناهگاه دولتی زندگی می کنند. همینطور ویلان و سرگردانند. یکبار دیگر از کمکت تشکر می کنم. اگر لطف کنی و ?????? دلار دیگر بفرستی، قرض هایشان را می دهند، و می توانند به کالج بروند. مثل دفعه قبل، به همان آدرس، حواله تلگرافی. می دانی که اگر پول را فورا دریافت نکنم چه خواهد شد. زندگی خصوصی تو برای خیلی ها جالب است. همین الان پول را حواله کن. قول می دهم این آخرین نامه من باشد. باز هم متشکرم کوینس. با عشق، ریکی وارد حمام شد. به سراغ جعبه داروها رفت. شیشه والیوم را یافت، مال زنش بود. دو قرص بیرون کشید، اما در فکر خوردن همه قرص ها بود. باید دراز میکشید، روی تختخواب، ولی ممکن بود چروک شود، و بعضی ها سئوال هایی بکنند. این بود که روی زمین خواید، روی فرش قدیمی، اما تمیز، منتظر شد قرصها اثر کند. برای فراهم کردن اولین درخواست ریکی، خواهش کرده بود، خوار خفیف شده بود و حتی کمی هم دروغ گفته بود تا بالاخره موفق شده بود قرض کند.. این ?????? دلار را نمی توانست از محل ترازنامه و اعتبار شخصی خود فراهم

صفحه 127 از 424