نام کتاب: برادران
در آیوا، باز هم برف می بارید و باد می وزید. باد شدید برف را به هم می پیچید و در خیابان ها و پیاده روها گپه میکرد؛ کوینس یکبار دیگر با اشتیاق فراوان، در آرزوی ساحلی آرام و گرم بود. از خیابان اصلی که می گذشت به بهانه باد و برف صورتش را می پوشاند، اما حقیقت این بود که نمی خواست با کسی صحبت کند. نمی خواست کسی ببیند که باز مثل تیر اجل به سوی اداره پست می رود. نامه ای در صندوق بود، یکی از آن نامه ها. چانه اش پایین افتاد. دستهایش یخ زد. نامه ای بود در میان نامه های دیگر، ساده، چون یادداشتی از یک دوستی قدیمی. نگاهی به اطراف انداخت. مثل یک دزد. بعد نامه را برداشت و در قعر جیبش قرار داد. همسرش در بیمارستان بود، داشت ترتیب یک ضیافت را به نفع کودکان معلول می داد. بنابراین خانه خالی بود، جز یک بانوی پیشخدمت که روزها اغلب در رختشویخانه طبقه پایین چرت می زد. در این هشت سال گذشته که استخدام شده بود، حقوقش را اضافه نکرده بودند. سوار اتومبیل شد و به سوی خانه رفت، از برف و باد عصبانی بود، گویی به جنگشان می رفت، به زمین و زمان فحش می داد، به خصوص به حقه باز و کلاهبرداری که به نام عشق، با حیله عشق وارد زندگیش شده بود. نامه را روی سینه اش احساس میکرد که با هر تپش قلبش سنگین تر می شد. | وقتی وارد شد، اثری از بانوی مستخدم که معمولا تا آنجا که می توانست سر و صدا میکرد، ندید. به طبقه بالا رفت. وارد اتاق خواب شد، در را قفل

صفحه 126 از 424