نام کتاب: برادران
? دقیقه پس از انفجار برق محله باغ ملی قطع شد، شهر ناگهان در تاریکی فرو رفت، فقط نور سرخ و زردی از محل سفارتخانه به چشم می آمد. وقتی تکنسین، مسئول امنیت مکالمات اطمینان داد که خط کاملا امن است صدای پیرمرد به گوش رسید، واضح و آشکار، گویی از نیویورک و بوستن صحبت می کردند. «مینارد صحبت می کند، بگو.» در قاهره هستم، تدی. سفارتخانه ما به هوا رفت، با درد فراوان.» چه وقت اتفاق افتاد؟» | کمتر از ده دقیقه پیش.» خسارت چقدر است؟» مشکل می شود گفت، من در هتل هستم، یک مایلی محل. ولی می توانم بگویم زیاد بود.» | یک ساعت دیگر تلفن کن. تمام شب را در دفترم می مانم.» باشد.» تدی صندلی خود را به سوی کامپیوتر راند. چند دکمه را فشار داد، چند ثانیه بعد آرون لیک را یافت. نامزد ریاست جمهوری با هواپیمای تازه و براق خود از فیلادلفیا به سوی آتلانتا میرفت. یک تلفن مخصوص در جیب لیک بود، دستگاهی کوچک و تمام دیجیتال، که در مکالمه امنیت کامل داشت، به اندازه یک فندک. تدی دکمه های بیشتری را فشار داد، ارتباط وصل شد. تلفن لیک به صدا درآمد. تدی در برابر مونیتور صحبت می کرد. «آقای لیک، تدی مینارد صحبت میکند.» الیک با خود گفت: «غیر از او چه کسی می تواند باشد. تنها اوست که به این تلفن دسترسی دارد.»| تدی پرسید: «تنها هستید؟» | «یک دقیقه صبر کنید.» | تدی صبر کرد. لحظه ای بعد صدای لیک درآمد. گفت: «حالا من در آشپزخانه هستم.»

صفحه 120 از 424