چهارم می دید که شهر همیشه غران است، قرنها پیش شهری در کنار نیل بنا شده بود، و همینطور درهم و برهم بزرگ شده بود. یک مایل دورتر سقف سفارت ایالات متحده پیدا بود.
یکی از آن کتاب های چینی نوشته لویی لامور را گشود، و منتظر آتش بازی شد.
کامیون یک ولوو بود، ? نی؛ از پایین تا بالا پر از مواد منفجره پلاستیک ساخت رومانی. روی درش علامت سرویس یک مؤسسه بزرگ غذایی دیده می شد، یکی از آن شرکت های معروف شهر که برای جشن ها و میهمانی ها سوروسات تهیه می کرد و تقریبا به تمام سفارتخانه های غربی رفت و آمد همیشگی داشت. درست جلو ورودی آشپزخانه در طبقه پایین ساختمان پارک شده بود.
راننده کامیون یک نفر مصری کت و کلفت، و دوست داشتنی بود که تفنگداران نیروی دریایی، نگهبانان سفارت، او را شیخ صدا میکردند. شیخ اغلب به آنجا رفت و آمد می کرد، غذا و ملزومات دیگر تحویل می داد، انواع و اقسام غذاها، یا مواد خام را، گاهی دو سه بار در روز می آورد. این شیخ اکنون مرده بود، پشت فرمان کامیون؛ گلوله ای در مغزش خالی شده بود.
?? دقیقه بعد از ساعت ??، بمب با کنترل از راه دور منفجر شد. آن سوی خیابان، یکی دکمه ای را فشار داد، و بعد سرش را پشت اتومبیلی مخفی کرد، می ترسید نگاه کند.
انفجار ستونهای اصلی ساختمان را در طبقه پایین از جا کند. سفارتخانه کج شد و فرو ریخت. اغلب ساختمان های کوچک بزرگ که در آن نزدیکی قرار داشت، خسارت فراوان دید. تا شعاع یک چهارم مایل تمام شیشه ها خرد شد.
وقتی زمین لرزه بزرگ رخ داد، لافكین روی صندلی خود چرت می زد، یک مرتبه از جا پرید، به سوی بالکن کوچک رفت و به تماشای گرد و خاک و ابرانفجار پرداخت. سقف سفارتخانه دیگر دیده نمی شد. لحظه ای بعد شعله های آتش زبانه کشید، و صدای آژیرها به گوش رسید. صندلی خود را در بالکن قرار داد، نشست و منتظر وقایع بعدی شد. دیگر خواب امکان نداشت.