نام کتاب: برادران
در یکی از کافه های کنار خیابان الكورینج واقع در محله باغ ملی قاهره، لونکین شام دومین روز اقامتش را تمام می کرد. بعد از شام سفارش قهوه غلیظ داد و به تماشای کسبهای پرداخت که داشتند دکانهای خود را می بستند. قالی فروشان، فروشندگان ظرفهای مسی و برنجی، کیف های چرمی و لباس های کتانی پاکستانی، همه برای توریست ها کمتر از ?? پا آنطرف تر یک فروشنده قدیمی سایبان مغازه را به دقت بالا کشید و در را بست و دور شد. الافكین به اعراب مدرن شباهت فراوان داشت. شلواری آزاد و شل به رنگ سفید، کلاهی کوچک و وارفته با لبه بلند که تا روی چشمانش می آمد و بلوز خاکی رنگ. از پشت عینک دودی و لبه بلند کلاه به جهان می نگریست. رنگ صورت و دست هایش از آفتاب تیره شده بود. موی سیاهش را کوتاه نگه میداشت. زبان عربی را خوب بلد بود، به راحتی حرف می زد، بدون هیچ اشکالی از بیروت به دمشق، و از دمشق به قاهره می رفت.| اتاقی در هتل النیل ، درست لب رود نیل گرفته بود و اکنون شش بلوک آنطرف تر، در شهر پرسه می زد. ناگهان با یک خارجی لاغر اندام و بلند قد برخورد کرد، که معلوم نبود از کجا می آمد و اهل کجا بود. فقط انگلیسی حرف میزد. به خوبی یکدیگر را می شناختند، آنقدر که به هم اطمینان کنند و با هم قدم بزنند. مرد بلند قد که او نیز چشمانش زیر لبه کلاه پنهان بود گفت: «ما فکر میکنیم

صفحه 117 از 424