هرگز با هم مکاتبه نداشتند و تلفن نمی کردند. زندگی کارمن میگذشت، چون خواهری در میامی داشت.
گفت: «رنگ و روی خوبی پیدا کردی.»
فین در دل گفت: و تو مثل آلو خشکیده چروک شده ای. لعنتی، چه پیر و خسته به نظر می آید.
با وجودی که اهمیت نمی داد، پرسید: «حال و روزت چطور است؟» مشغولم. زیاد کار میکنم.»
خوبیست.»
خوب بود که کار میکرد و زندگیش را اداره می کرد. کاری که گاهی سالها پیش می کرد. فین هنوز تا وقتی که می توانست گرد و خاک ترامبل را با پاهای ورم کرده و برهنه اش پاک کند، پنج سال دیگر راه داشت. در خیال بازگشت نزد همسرش نبود. گاهی به شک می افتاد و تردید سراپایش را می گرفت. در ?? سالگی از زندان آزاد می شد، دلش می خواست به جایی برود که از مأموران مالیات، مأموران اف.بی.آی و سایر حرامزاده های دولتی خبری نباشد. فین از دولت خود متنفر بود، تصمیم داشت بعد از آزادی ملیتش را تغییر دهد، و کشور تازه ای پیدا کند.
پرسید: «هنوز مشروب میخوری؟» خودش البته نمی خورد، گاهی گیلاس کوچکی را که نگهبانان تعارف می کردند، می پذیرفت.
هنوز هم زیاده روی نمی کنم، متشکرم که پرسیدی» |
هر سئوالی خاری بود، و هر جوابی، یک تلافی. فین تعجب می کرد که چرا همسرش به زندان آمده است. کمی بعد فهمید.
زن گفت: «تصمیم گرفتم طلاق بگیرم.»
فین شانه هایش را بالا انداخت، گویی می خواست بگوید: «چه باک.» اما در عوض گفت: «احتمالا فکر بدی نیست.»
زن گفت: «یکی دیگر را پیدا کرده ام.»
فین از روی کنجکاوی پرسید: «زن است یا مرد؟» دیگر چیزی او را به حیرت نمی انداخت.