من فاحشه ای بیش نبود.
حدود سی سال پیش به ازدواج فین درآمده بود، ازدواج، اما اغلب از او دور بود. فین با زن دیگر، و همسرش با مرد دیگر زندگی می کرد. یكبار وقتی تازه ازدواج کرده بودند احساس کردند مایل به زندگی مشترک نیستند، خانه ها را جدا کردند، هفته ای یکبار همدیگر را می دیدند. از این سی سال، مجموعة شش سال با هم بودند. که حاصلش دو فرزند بود. اما این تک همسری موقت پر از جنجال و هیاهو بود. هیچ یک از آن دو در انتساب فرزندان به خود تعصبی نشان نمی داد.
در صحنه مبارزات برکلی در ???? بود که آشنا شدند. هر دو به جنگ اعتراض داشتند، هر دو به شیاطین خون آشام حمله می کردند، هر دو دانشجوی حقوق بودند، هر دو به زمینه های اخلاقی تغییرات و تحولات اجتماعی اعتقاد داشتند. کوشش می کردند توجه رأی دهندگان را به مبانی اخلاق جلب کنند، برای دفاع از حقوق و احترام کارگران مهاجر مبارزه می کردند. خود را با زنجیر به درخت می بستند. به سیاست کلیسای کاتولیک در مدارس اعتراض داشتند، به خاطر نهنگ های اقیانوس شعار می دادند، در خیابانهای سانفرانسیسکو، به هر دلیلی و به خاطر هر موضوعی رژه می رفتند.
و اشتهای خوبی برای نوشیدن داشتند؛ با شوق فراوان در مهمانی ها شرکت می کردند و فرهنگ قرص را به آزمایش می گذاشتند. می آمدند، می رفتند، پرسه می زدند، اینطرف و آنطرف می رفتند، و این خوب بود، چون داشتند اخلاقیات خود را ارایه می دادند. به خاطر مکزیکی ها می جنگیدند و به خاطر نخل های تنومند ساحلی لعنتی! مجبور بودند آدم های خوبی باشند.
حالا فقط خسته بودند.
کارمن از این که همسرش را، مردی برجسته که راه خود را تا ریاست دادگاه عالی ایالت کالیفرنیا گشوده بود، در زندان فدرال میدید دستپاچه شد. فین آسوده خاطر بود، زیرا زندان مورد بحث در فلوریدا بود، نه در کالیفرنیا؛ به هر حال همسرش باید زیادتر به دیدارش می آمد. اول در جای دیگری زندانی بود، در بیکرز فیلد، اما با سعی فراوان کاری کرد که به ترامبل منتقل شود.