می شد. حالا دیگر باید بیشتر به ترامبل می رفت. آری باید می رفت، اگر لازم می شد هر روز، نامه ها را می داد و میگرفت، سبیل نگهبانان را چرب میکرد.
بادی برخاسته بود، آبها بیشتر به ساحل می آمدند، پاهایش چلپ چلپ صدا میداد.
حتی می توانست از این سه تن هم بدزدد، و بیشتر بدزدد، این سه پیرمرد، گرچه خود دادگاه دیده بودند، ولی به کجا می توانستند شکایت کنند؟ چه فکر کثیفی. باید از خودش خجالت میکشید، ولی این هم بالاخره برای خودش فکر معتبری بود. حق انتخاب داشت. راهش باز بود. آخر مگر دزدها وفاداری سرشان می شود؟
یک میلیون دلار می خواست، نه بیشتر، نه کمتر. بارها پیش خودش حساب کرده بود، در زندان ترامبل، میخانه پیت و پشت میز کارش در دفتر. با این یک میلیون دلار لعنتی چه کارها که نمی کرد. دفتر اندوهبار و غمناکش را می بست، اجازه وکالتش را واگذار می کرد، قایقی می خرید، از آن قایق های بزرگ و شیک، خود را به دست باد می سپرد و در اطراف جزایر دریای کاراییب به گشت و گذار می پرداخت، کیف میکرد. احساس می کرد این رؤیا دست یافتنی و نزدیک است.
ص . قاضی اسپایسر بار دیگر در اعماق بستر فرورفته بود. خواب هدیه ای بود که به ندرت در اتاق کوچکش ظاهر می شد. در بستر بالای سرش هم اتاقی کوچک اندام و بدبویی به نام آلوین خر و پف میکرد. آلوین چند سالی آمریکای شمالی را به عنوان کارگر دوره گرد گشته بود، اما این اواخر فقیر ضعیف و گرسنه شده بود. خلافش این بود که اداره پست را در یکی از مناطق روستایی اوکلاهما خالی کرده بود. بعد با پای خودش به اداره اف.بی.آی مراجعه کرده بود و با صدای بلند گفته بود «من بودم.» و همین اعتراف در کارش مؤثر افتاده بود. اف.بی.آی شش ساعت بازجویی می کرد. قاضی می دانست که آلوین نقشه ای در سر داشت. او فقط یک بستر خواب در زندان فدرال می خواست، چیزی که در زندانهای ایالتی فراهم نبود.