یاربر، قبل از آن که دیگران بتوانند فکر کنند، گفت: «چطور است باز هم امتحان کنیم؟ یک ضربه دیگر.». .
یعنی باز هم کوینس؟» و معلوم است. این صد تای اول خیلی آسان بود. بد نیست دوباره فشارش دهیم. چه چیزی را از دست میدهیم؟».
اسپایسر لبخند زد. آرزو داشت این پیشنهاد را خودش می داد. گفت: «خب فکر بدی نیست.»
بیچ پرسید: «چقدر؟» باربر گفت: «?? تا چطور است؟» و با انگشت رقم را روی هوا نوشت.
هر دو نفر سر تکان دادند و با ?? هزار بعدی موافقت کردند. این بار اسپایسر برای این که عقب نماند گفت: «گوش بدهید. باید وضعیت را خوب مطالعه کنیم. باید ببینیم کجا هستیم. به نظر من کرتیس در دالاس حسابی رسیده و پخته شده. یک ضربه دیگر هم به کوینس می زنیم. فکر میکنم عملی باشد. بعد باید دنده را عوض کنیم، دنده سنگین تر و قوی تر، منظورم را می فهمید؟ باید دوستان مکاتبه ای را زیر نظر بگیریم، یک به یک آنالیز کنیم، و بعد فشار.»
بیچ کامپیوتر را خاموش کرد و پرونده ای را گشود. باربر میز را خلوت کرد. پرونده آنگولا به ثمر نشسته بود، سود آور شده بود، پول کوچکی که می رسید، شیرین و مست کننده بود.
نامه های قدیمی را پیش آوردند، مشغول خواندن شدند. پیش نویس های تازه تهیه شد. قربانیان بیشتری لازم بود. سریعا تصمیم گرفتند که باید قربانیان بیشتری داشته باشند. آگهی های بیشتر باید در صفحات آخر مجله های جلف چاپ می شد.
داده تریور به موقع رسید. میخانه پیت مثل همیشه شلوغ بود. قرار بود ساعت خوشی داشته باشد. از ساعت ? بعدازظهر تا شروع اولین مسابقه مشت زنی. پریپ هم آنجا بود. مردی ?? ساله، دانشجوی سال دوم اهل شمال