کشید. دستش را به سوی او دراز کرد، اما دوباره روزنامه را بالا گرفت و نگاهی به آن انداخت. «دوک و تک امشب بازی دارند، در زمین تک. محققا زد و بند هم می شود. پنج هزار چوب روی تک.»
«پنج هزار؟»
«بله»
تا حالا پنج هزار چوب شرط بندی نکردم.» | «پس چکار میکنی؟ مگر کار چاق کن نداری؟ خبرچین ...» وقت نداریم.» و
گوش کن. اگر این کار چاق کن تو کارچاق کن باشد، خودش می داند چه بکند؛ شاید بخواهد کمی تیغت بزند، ولی کارش را بلد است.»
باشد، باشد.» می توانی فردا یک سری بزنی؟»| احتمالا.» احتمالا؟ چند نفر از مشتریانت تا حالا ?? هزار چوب داده اند؟» هیچکس.»|
ب. پس بهتر است فردا ساعت ? اینجا باشی. چند نامه برایت دارم.» اسپایسر با عجله ساختمان اداری زندان را ترک کرد. وقتی خارج می شد، سری هم برای نگهبان دم در تکان داد. از کنار چمن وسیعی گذشت. آفتاب فلوریدا حتی در ماه فوریه هم گرم بود. زمین را داغ کرده بود. همکارانش با فراغ بال در کتابخانه نشسته بودند و بدون عجله کار می کردند. مثل همیشه هیچکس در کتابخانه نبود. بنابراین اسپایسر از این که بلند حرف بزند، نگرانی نداشت. «بالاخره پول را داد، کوینس، صد هزار تا. از آیوا حواله شده!»
دست های بیچ روی کلید کامپیوتر خشک شد. از بالای عینک به اسپایسر خیره شد. دهانش باز مانده بود، چانه اش پایین افتاده بود. بالاخره گفت: شوخی میکنی.»
«نخیر، شوخی نمی کنم. همین الان با تریور صحبت کردم. پول حواله شده، همانطور که گفتیم، امروز صبح به بانک باهاما. کوینسی کوچولو شاهکار کرده.»