پدرم با لذت به حرفش ادامه داد: «پریروز مرد. درست بعد از آن که به من تلفن کرد و گفت لیزا در بیمارستان است. تا دم آخر همان عفریتهای بود که بود. هیچ چیزی برای تو نگذاشت - برای من هم همین طور. همه دارایی اش را وقف تأمین سرپناه برای سگ های ولگرد کرد.»
«من انتظاری از او نداشتم. در هر صورت...»
او خیلی بدتر از خواهرش - یعنی مادرت - بود، ببین دیگر چه بود. این را که او در آن سال ها پلیس را به دنبال تو نینداخت مرهون من هستی - فقط یک کارآگاه خصوصی گرفت. بهش گفتم هر اقدام قضایی بکند من مخالفت خواهم کرد. حق سرپرستی از تو مال من بود. بنابراین تنها کاری که می توانست با آن کارآگاه خصوصی اش بکند این بود که ثابت کند لیزا صلاحیت سرپرستی از تو را ندارد. وی از شانس تو، به این کار موفق
نشد.))
1
م
و تو مرا در بازی شطرنج باختی - یا بازی تخته نرد بود؟ چه پدر خوبی بودی.»
می دانستم که تو از خاله ات راضی نیستی. و من در آن زمان شدید مشکل پولی داشتم. تمام هزینه های تحصیلی تو را می پرداختم، و دلایل دیگری هم بود. لیزا دختر خوبی است، و خیلی دلش می خواست که یک بچه داشته باشد. من نمی خواستم. یک بچه برای هفت پشتم بس بود. عمل برایم خیلی خرج برداشت، و جراح کارش را خوب انجام نداد. راجع به کاپیتان - او در حد خودش مرد بدی نیست. البته کمی چاخان و کمی متقلب است. وقتی پای پول در میان است نمی توانی بهش اعتماد کنی، البته در این مواقع به کی می توانی اطمینان کنی؟ من، با سپردن تو به الیزا، به هردوی شما خوبی می کردم و، بخصوص اگر این چک قابل وصول باشد، تو نمی توانی بگویی که عمل من نتیجه بدی داشته است. اگر
«من انتظاری از او نداشتم. در هر صورت...»
او خیلی بدتر از خواهرش - یعنی مادرت - بود، ببین دیگر چه بود. این را که او در آن سال ها پلیس را به دنبال تو نینداخت مرهون من هستی - فقط یک کارآگاه خصوصی گرفت. بهش گفتم هر اقدام قضایی بکند من مخالفت خواهم کرد. حق سرپرستی از تو مال من بود. بنابراین تنها کاری که می توانست با آن کارآگاه خصوصی اش بکند این بود که ثابت کند لیزا صلاحیت سرپرستی از تو را ندارد. وی از شانس تو، به این کار موفق
نشد.))
1
م
و تو مرا در بازی شطرنج باختی - یا بازی تخته نرد بود؟ چه پدر خوبی بودی.»
می دانستم که تو از خاله ات راضی نیستی. و من در آن زمان شدید مشکل پولی داشتم. تمام هزینه های تحصیلی تو را می پرداختم، و دلایل دیگری هم بود. لیزا دختر خوبی است، و خیلی دلش می خواست که یک بچه داشته باشد. من نمی خواستم. یک بچه برای هفت پشتم بس بود. عمل برایم خیلی خرج برداشت، و جراح کارش را خوب انجام نداد. راجع به کاپیتان - او در حد خودش مرد بدی نیست. البته کمی چاخان و کمی متقلب است. وقتی پای پول در میان است نمی توانی بهش اعتماد کنی، البته در این مواقع به کی می توانی اطمینان کنی؟ من، با سپردن تو به الیزا، به هردوی شما خوبی می کردم و، بخصوص اگر این چک قابل وصول باشد، تو نمی توانی بگویی که عمل من نتیجه بدی داشته است. اگر