را نگاه می کرد، بیشتر از نامه توجه او را به خود جلب کرده است. همین طور با خودش حرف می زد: «در وجه حامل؟ امروز دیگر کسی در وجه حامل چک نمی کشد. چرا به نام خودش، لیزا، نکشیده؟ شاید فکر کرده ممکن است مأمورین مالیات به سروقتش بروند. یا فقط به خاطر پنهان کاری بوده. راز را دوست داشت.»
مثل این بود که از لمس کردن چک در دستش کیف میکند. «بانک لندن و مونرآل. آدرس در پاناما. امیدوارم بانک لندن ازت قبول کند.»
برای لیزا فرستاده، نه برای من.»
«او، کاپیتان، پنجاه لیر به من بدهکار بود. اگر وصولش کردی، آن را به من پس بده. فقط پنجاه لیر از هزار و پانصد لیر» آشکارا از این فکر کیف می کرد.
این کار یعنی با حیله پول از کسی گرفتن، این طور نیست؟» فکر میکنی او خودش چه طور این پول را به دست آورده؟ با عرق جبین؟ من شک دارم که کاپیتان (تو و لیزا همیشه با این اسم صدایش می کنید، نه؟) شک دارم او هرگز در عمرش از راه شرافتمندانه پولی به دست آورده باشد. بیا، برویم ناهاری بخوریم و با دقت این نکته اخلاقی را بررسی کنیم.»
برای دومین بار در عمرم، ناهارم را با قزل آلای دودی شروع کردم. طعم آن باعث شد که احساس کنم کاپیتان در کنارم نشسته و باهم ناهار می خوریم.
پدرم ساکت بود (شاید درباره آن مسئله اخلاقی به فکر فرو رفته بود)، از این رو برای باز کردن سر صحبت از حال خاله ام جویا شدم.
پدرم گفت: «بدتر از این دیگر امکان ندارد.» در آن محیط آبرومنیر رفرم کلاب، فکر کردم دروغ گفتن می تواند نوعی ادب محسوب شود. گفتم: «متأسفم.»
مثل این بود که از لمس کردن چک در دستش کیف میکند. «بانک لندن و مونرآل. آدرس در پاناما. امیدوارم بانک لندن ازت قبول کند.»
برای لیزا فرستاده، نه برای من.»
«او، کاپیتان، پنجاه لیر به من بدهکار بود. اگر وصولش کردی، آن را به من پس بده. فقط پنجاه لیر از هزار و پانصد لیر» آشکارا از این فکر کیف می کرد.
این کار یعنی با حیله پول از کسی گرفتن، این طور نیست؟» فکر میکنی او خودش چه طور این پول را به دست آورده؟ با عرق جبین؟ من شک دارم که کاپیتان (تو و لیزا همیشه با این اسم صدایش می کنید، نه؟) شک دارم او هرگز در عمرش از راه شرافتمندانه پولی به دست آورده باشد. بیا، برویم ناهاری بخوریم و با دقت این نکته اخلاقی را بررسی کنیم.»
برای دومین بار در عمرم، ناهارم را با قزل آلای دودی شروع کردم. طعم آن باعث شد که احساس کنم کاپیتان در کنارم نشسته و باهم ناهار می خوریم.
پدرم ساکت بود (شاید درباره آن مسئله اخلاقی به فکر فرو رفته بود)، از این رو برای باز کردن سر صحبت از حال خاله ام جویا شدم.
پدرم گفت: «بدتر از این دیگر امکان ندارد.» در آن محیط آبرومنیر رفرم کلاب، فکر کردم دروغ گفتن می تواند نوعی ادب محسوب شود. گفتم: «متأسفم.»