نام کتاب: باخت پنهان
برایش دارم که فکر می کنم در عرض چند هفته درست بشود. بهش بگو که با بارهای سنگین دارند نزدیک می شوند، اما برای آوردن تو تا آن موقع صبر نمی کنم. لیزا، به زودی مرد ثروتمندی خواهم شد، قسم می خورم، و همه آنچه که دارم مال تو و او خواهد شد. از آمدنت به قدری هیجان زده هستم که نمی توانم بخوابم. زود بیا و کارور را گوارا گردان.» فکر می کنم او در انتخاب این جور کلمات به آهنگ آنها توجه داشت و این بار که به فرهنگ لغات مراجعه کردم دیدم زیاد از مرحله پرت نبوده.
وقتی به ملاقات شیطان، که او پیشنهاد کرده بود در رفرم کلاب باشد، رفتم نامه و چک را نیز با خود بردم. دیدم پدرم در چند سالی که گذشته بود، از آن زمان که همراه خاله غیرقابل تحملم سرزده به سراغ ما سه نفر آمد تا حالا، چه قدر پیر شده است.
توی بار با سرزنشی ازم استقبال کرد: «چرا به من نگفتی که لیزا در بیمارستان است؟» من هم با همان تندی جواب دادم: «فکر نمی کردم به این موضوع علاقه مند باشی. از کجا فهمیدی؟» |
از طریق خاله ات - همیشه از همه چیز اطلاع داشته. شاید یکی از مستأجرها بهش گفت. فکر میکنم باور نمی کنی که شیطان هیچ احساس انسانی داشته باشد؟»
باید باور کنم؟» «اوه، فراموش کن. یک چیزی بنوش. به نظرم اهلشی. هر چه باشد پسر
منی.» |
من معمولا فقط آبجو می نوشیدم، چون وضع مالی ام بیش از این اجازه نمی داد، اما ناگهان به یاد کاپیتان در آن اولین روزی که با هم بودیم افتادیم و گفتم: «یک جین - تونیک.» |
پدرم به کافه چی گفت: «برای من یک ودکای بزرگ.» و سپس با نگاه

صفحه 94 از 196