ویسکی در ساعت شش می نوشم. الکلی نمی شوم. نمی توانم بشوم. به خاطر کارم نباید الکل مصرف کنم.»
از خود پرسیدم: «چه کاری؟» این اصطلاح «از خود پرسیدن» مثل این که خیلی به ذهنم میگذشت.|
(۲)
برای من اینها عجیب ترین نامه های عاشقانه بودند، اگر به راستی نامه عاشقانه بودند و نه فقط شرح یک دوستی احساساتی عمیق. این نامه ها کنجکاوی مرا برانگیختند. نیمی از یک زندگی مشترک را خوانده بودم و می خواستم نیم دیگر را هم بخوانم. کاپیتان در آن سر دنیا چه نوع پاسخی را دریافت می کرد؟ شاید آن آرزوی قدیمی «نویسنده واقعی» شدن، که در سینه ام نهفته بود، و کنجکاوی یک نویسنده بعد از این، مرا واداشت تا بروم و با شیطان خانواده یعنی پدرم گفت و گو کنم. می خواهم این شرح حال را ادامه بدهم و برایش پایانی بهتر از عبادت «از خودم می پرسم...) پیدا کنم.
بهانه کافی و خوبی داشتم . در هر صورت بد نبود بهش بگویم که حال الیزا وخیم است. اما اگر هم اکنون لیزا مرده بود، احساس نمی کردم، جز این که او را از مراسم تشییع آگاه کنم، وظیفه دیگری دارم . البته اگر بشود اسم آن نیم ساعتی را که مجبور می شدم، به همراه احتمالا دو مغازه دار و یک مستأجر، که گاهی از لیزا می خواست نظافت خانه اش را انجام دهد، در یک کوره جسد سوزی بگذرانم مراسم تشییع گذاشت.
بدین ترتیب بود که به پدرم نامه نوشتم، بدون این که از وضع لیزا چیزی بگویم چون اگر می گفتم ممکن بود دیگر بهانه ای برای ملاقات با او نداشته باشم. فقط پیشنهاد کردم که دفعه بعد که به لندن می آید همدیگر
از خود پرسیدم: «چه کاری؟» این اصطلاح «از خود پرسیدن» مثل این که خیلی به ذهنم میگذشت.|
(۲)
برای من اینها عجیب ترین نامه های عاشقانه بودند، اگر به راستی نامه عاشقانه بودند و نه فقط شرح یک دوستی احساساتی عمیق. این نامه ها کنجکاوی مرا برانگیختند. نیمی از یک زندگی مشترک را خوانده بودم و می خواستم نیم دیگر را هم بخوانم. کاپیتان در آن سر دنیا چه نوع پاسخی را دریافت می کرد؟ شاید آن آرزوی قدیمی «نویسنده واقعی» شدن، که در سینه ام نهفته بود، و کنجکاوی یک نویسنده بعد از این، مرا واداشت تا بروم و با شیطان خانواده یعنی پدرم گفت و گو کنم. می خواهم این شرح حال را ادامه بدهم و برایش پایانی بهتر از عبادت «از خودم می پرسم...) پیدا کنم.
بهانه کافی و خوبی داشتم . در هر صورت بد نبود بهش بگویم که حال الیزا وخیم است. اما اگر هم اکنون لیزا مرده بود، احساس نمی کردم، جز این که او را از مراسم تشییع آگاه کنم، وظیفه دیگری دارم . البته اگر بشود اسم آن نیم ساعتی را که مجبور می شدم، به همراه احتمالا دو مغازه دار و یک مستأجر، که گاهی از لیزا می خواست نظافت خانه اش را انجام دهد، در یک کوره جسد سوزی بگذرانم مراسم تشییع گذاشت.
بدین ترتیب بود که به پدرم نامه نوشتم، بدون این که از وضع لیزا چیزی بگویم چون اگر می گفتم ممکن بود دیگر بهانه ای برای ملاقات با او نداشته باشم. فقط پیشنهاد کردم که دفعه بعد که به لندن می آید همدیگر