نام کتاب: باخت پنهان
می خوری. روزی ثروتی به هم خواهم زد و در آن شریک می شویم. فقط این را بگویم که شاید برای تو بهتر باشد که چکها را به نام «حامل» بکشم - چون نمی خواهم دوباره مورد سئوال قرار بگیری و اذیت بشوی. من اگر به جای تو بودم حساب بانکی باز نمی کردم - بهتر است همیشه پولها را پیش خودت نگاه داری، کسی نمی آید به زیرزمین فقیرانه تو دستبرد بزند. عجالتا چکها را کارور امضا می کنم. هیچ وقت از کاردیگان خوشم نیامده . خیلی افتخارآمیز است . و ویکتور هم دلم را زده. حتی جیم هم این اسم را دوست ندارد و حق با اوست. اما تو نگران نباش، این جا کارها روبه راه است به جز این که دلم برایت تنگ می شود. این نامه را به خاطر چکها می نویسم، اما خودت خوب می دانی که وضع چیزهای دیگر از چه قرار است. لیزا، تو زندگی منی، این یادت باشد. هر مردی باید برای زندگی کردن دلیلی داشته باشد، دلیل من تویی. کاپیتان تو. بعد التحریر. با وجود این دلم می خواهد که از آن زیرزمین می رفتی و نمی گذاشتی شیطان آدرست را داشته باشد، و فقط آدرست را به پست میدادی تا نامه ها به دستت برسند. تا شماره پست رستانت کارور را بهت اطلاع نداده ام جواب نامه را نفرست، چون ممکن است دوباره تغییر مکان دهم.
این نامه بایستی آخرین نامه ای باشد که لیزا پیش از بستری شدن در بیمارستان دریافت کرد؛ مهر پست خوانا نبود و تمبر کلمبیایی بود.
یک نامه دیگر را، همین طوری، برداشتم. به دلیلی که فقط برای خودم ارزشمند بود، احساس می کردم که به دنبال شناخت هستم، و حرف پدرم درباره دروغهای کاپیتان به یادم آمد. اما از خودم پرسیدم، از دروغ گفتن به لیزا، چه چیزی نصیب کاپیتان می شد در حالی که آن همه از او دور بود؟ هربار که برای من پیش آمده بود تا با دختری زندگی کنم، خیلی لازم می شد که دروغ بگویم تا رابطه مان را اندکی بیشتر حفظ کنم، اما وقتی دو

صفحه 90 از 196