نام کتاب: باخت پنهان
پیش از آن که با تیتر درشت در روزنامه های بزرگی چون دیلی میل و دیلی اکسپرس نوشته شود، به عنوان خبردست اول خیلی سریع چاپ شود. من آن وقت ها این قدر ساده دل بودم که مثل لیزا معتقد بودم که برای روزنامه حقیقت مهم تر از علایق خوانندگان است، و این موفقیت به علاج سادگی ام کمک کرد.
وقتی برگشتم تا خبر خوش را به لیزا بدهم - به نظر خودم از خوش هم خوشتر بود، چون حیله کوچکی هم به کار برده بودم (که احساس میکردم مورد تصدیق کاپیتان واقع می شد) ، دیدم او در آشپزخانه نشسته و همین نامه در دستش است.
گرچه لیزا گفته بود که نامه ها را نابود کنم، اما هیچ قصد نداشتم، لااقل پیش از خواندن همه آنها، این کار را بکنم. دفعه بعد که به بیمارستان می رفتم بهش می گفتم که نامه ها را سوزاندم - «حتی از پاکت درشان نیاوردم، همه را ریختم توی آتش اجاق.» هیچ احساس گناهی نمی کردم. این دو نفر را این طور ساخته بودند. حق داشتم سازندگان خودم را بشناسم.
شروع به خواندن کردم: «لیزای عزیزم، پس از این که این نامه را پست کنم در اولین فرصت باز از اینجا می روم. اسپانیا دیگر آن اسپانیای خوبی نیست که بود، بنابراین می روم به همان جا که همیشه دلم خواسته است بروم، به جمهوری هایی که در آنها آدم بی سر و صدا و بدون دغدغه ثروتمند می شود. احتمال دارد مدتی طول بکشد تا دوباره نامه بنویسم و نامه ها زمان طولانی تری در راه باشند، بنابراین نگران نباش، حال من کاملا خوب است، اما وقتی فکرش را می کنم که هنوز هم که هنوز است در آن زیرزمین محقر زندگی میکنی طاقتم طاق می شود. الان دیگر وقتش است که جیم کاری پیدا کند و کمک کند. ازت خواهش میکنم که با پول

صفحه 86 از 196