نام کتاب: باخت پنهان
سپس چند ماهی پول نرسید و نامه هم نیامد. خوشبختانه به صاحب خانه اجازه تخریب خانه را نداده بودند، و سه تا از اتاق های بالایی ناچارة مبله اجاره داده شده بودند و در نتیجه مقداری انعام و درآمد اضافی برای لیزا فراهم گردید. وگرنه مجبور بودیم با همان حقوقی که لیزا به عنوان نگهبان خانه می گرفت فقط خودمان را زنده نگه داریم، نه این که زندگی کنیم.
همین طور که نامه ها را یکی یکی برمی داشتم و میدیدم یادم آمد که چه طور بعد از مدت ها بی خبری سرانجام یک نامه، که تمبر اسپانیایی و مهر اداره پست یکی از شهرهای کوستا براوا به پاکتش خورده بود، آمد. قبلا هیچ وقت این قدر پول نفرستاده بود . چکی به مبلغ سه هزار لیر به حساب یکی از بانکهای سوئیس - و فریادی که لیزا از تعجب کشید دوباره به یادم آمد. «وحشتناک است. این چه کاری است که کرده؟ می گیرندش. سال های سال توی زندان نگهش می دارند.» اما، هیچ دلیل دیگر هم که نباشد، فقدان قرارداد استرداد مجرمین با اسپانیا در آن زمان او را از این سرنوشت نجات داد.
این نامه تقریبا بالای دسته نامه ها بود و من آن را برای اولین بار خواندم. از روی تاریخ می شد گفت که اندکی پیش از آن که من خانه را ترک کنم و به عنوان گزارشگر کارآموز در یک روزنامه محلی مشغول کار شوم، آمده بود. با وجود سن کمم، من این شغل را به خاطر نوشتن یک گزارش بسیار خواندنی از یک تصادف عجیبی که در واقع اتفاق نیفتاده بود، به دست آورده بودم. شاید عنوان گزارشم نظر هیئت تحریریه را جلب کرده بود: «گزنده گزیده.» می ترسیدم سردبیر از منبع خبر که به دروغ معرفی کرده بودم تحقیق کند، اما نقشه ام درست از آب درآمد. روزنامه می خواست زیر چاپ برود و سردبیر علاقه مند بود که این خبر،

صفحه 85 از 196