نام کتاب: باخت پنهان
سر می پروراندم و گمان می کنم در آن زمان بود که این قسمت را شروع کردم. شاید بدین علت فرم خود زندگی نامه» را انتخاب کردم که شناختم از دنیای بیرون خیلی کم بود و احتمال نمی رفت که برای دیگران جالب باشد. بایستی همان روز این پیش نویس - پیش نویس چه؟ - را در آنجا جا گذاشته باشم که ناگهان و با کم رویی از فرصتی که در اثر یکی از غیبت های نادر لیزا پیش آمده بود استفاده کردم و مقداری از پولی را نیز که در اتاق او پیدا کردم با خود برداشتم - به خودم گفتم آن قدر پول برایش می ماند که تا رسیدن پول نوبت بعد کاپیتان برایش کفایت کند - و به زندگی در آن زیرزمین پشت کردم. تاکنون هرگز کاپیتان کمکش را از لیزا دریغ نکرده بود، و برداشتن آن مبلغ کوچک به نظرم کار غیر منصفانه ای نبود. در ماه های آینده، اگر آنجا می ماندم، بدون شک او پول خیلی بیشتری خرج من می کرد و حالا که می رفتم حواله بعدی کاپیتان تمام مال او می شد و می توانست با پول بازی کند . اما لیزا زنی نبود که با پول بازی کند.
معلوم بود که لیزا دست نویس مرا خوانده است (وقتی مرورش می کردم از این که دیدم در خصوص توجهات مادرانه او انتقاد گزنده ای در آن نیست خوش حال شدم)، چون در صفحه آخر با خط خرچنگ قورباغه خود چیزی نوشته بود که می توانست سنگ نبشته بسیار مناسبی برای قبر کاپیتان باشد، یا شاید پاسخ نهایی او به تمام پلیس هایی بود که آمده بودند و او را با سئوال های خود نگران کرده بودند: «با وجود تمام این حرف هایی که درباره کاپیتان می گویی او نسبت به هر دوی ما خیلی مهربان بود.» (کلمه بود را خط زده بود) «مرد خیلی خوبی است.» طبق معمول اسمی از کلمه اسرارآمیز «عشق» نبرده بود، تنها همین، ستایش لجبازانه از شایستگی کاپیتان، مانده بود که بر روی سنگ قبر او حک شود. آیا هیچ گاه میان این دو موجود عجیب که منی کودک نتوانستم آنها

صفحه 83 از 196