نام کتاب: باخت پنهان
طبعا من بودم که می رفتم نان بخرم، و آن تصادف هرگز اتفاق نمی افتاد.
در بیمارستان، در حالی که به سختی حرف می زد، از من خواست که تعداد زیادی نامه را، که نمی خواست دیگران آنها را بخوانند، نابود کنم. گفت: «نمی دانم چرا نگهشان داشتم. کاپیتان همیشه یک عالمه چرت و پرت مینویسد.» سپس افزود: «نگذار بفهمد من اینجا هستم.»
اما اگر پیدایش شد؟ »
پیداش نمی شود. در آخرین نامه اش صحبت از سال بعد کرده بود یا از ...)
سپس گفت: «با او مهربان باش. او همیشه با ما مهربان بوده.» | کلمه ممنوعه را پیش کشیدم: «دوستت دارد؟»
«اوه، دوست داشتن، عشق... همیشه می گویند که خداوند ما را دوست دارد. اگر دوست داشتن این است، من کمی مهربانی را ترجیح

می دهم.»
برای نامه های کاپیتان آمادگی داشتم، اما وقتی که این داستان ناتمام - داستان یا «خود زندگی نامه»؟ - را، که همین جا نوشته بودم، پیدا کردم اندکی یکه خوردم. در کشویی که مخصوص حوله های کوچک و خرت و پرت هایی مثل دستمال سفره های خیلی قدیمی و در زیر چندین دسته نامه ای که لیزا با دقت تمام مرتب کرده و دورشان کش بسته بود، قرار داشت.
در ابتدا حتی خط خودم را، که سابق چه قدر هم خوانا بوده، نشناختم. اکنون دیگر دست خطم، به مرور زمان و بر اثر سریع نوشتن هایی که لازمه روزنامه نگاری مبتذل است و گزارش وقایع بی اهمیت برای روزنامه ای که کار کردن برای آن را کسر شأن خود می دانم، تقریبا ناخوانا شده است.
در دوران جوانی ام مدتی هوای «نویسنده واقعی» شدن را در

صفحه 82 از 196