نام کتاب: باخت پنهان
- هفت
(۱)
«همیشه از خودم پرسیده ام...» اکنون که شرح آن زندگی مشترک را می خوانم به این شرح را سالها پیش شروع کردم به نوشتن اما با ترک خانه رهایش کردم - پیش خودم میگویم چه چیزی بود که «همیشه از خود می پرسیدم.)
از طریق پلیس اطلاع یافته بودم که لیزا در بیمارستان خوابیده و حالش بد است، بنابراین به آنجا، که هنوز از روی ناچاری بهش خانه میگفتم، آمدم تا کارهایی را که جهت آمادگی برای مرگ یکی از والدین آدم لازم است، و چه قدر هم خسته کننده است، انجام دهم. واقعا خویشاوند نزدیکی نبود که این عمل شاق را به گردن او بیندازم. لیزا هنگام برگشتن از نانوایی، سالها نان گرفتن از وظایف من بود، و هنگام گذشتن از عرض خیابان در یک تصادف احمقانه به حال مرگ افتاده بود. پلیس در جیبش یک نامه که برای من بوده پیدا می کند، از همان نامه های مخصوص خود او که به من یادآوری می کرد که، علیه آنفلوآنزایی که ممکن بود شایع شود، خودم را واکسینه کنم. نزدیک بودن مرگش باعث شد لحظه ای، از این که ترکش کرده بودم، احساس گناه کنم، چون اگر ترکش نکرده بودم

صفحه 81 از 196