او می گذرد. هرگز نشنیده ام لیزا شکوه کند. همیشه با همان رمز کاپیتان زنگ در را می زنم، چون در غیر این صورت مطمئن هستم که در را به رویم باز نمی کند. فکر می کنم که همیشه امیدش به این است که کاپیتان است که زنگ می زند نه من. فقط سه بار دیدارهای من با دیدارهای او مصادف شدند و کاملا معلوم بود که فکر می کرد من هنوز در آنجا زندگی می کنم. یک بار با لحنی دوستانه و بدون مقصود خاصی از من پرسید: رفته بودی خرید کنی؟» و یک بار دیگر برای حفظ ظاهر درباره کار روزنامه نگاری ام جویا شد: «کارت زیاد طول نمی کشد؟ می دانی که لیزا از تاریکی می ترسد؟» این بار که تصادفأ کاپیتان زودتر از من رفت لیزا تقاضایی از من کرد: «بهش نگو که اینجا زندگی نمی کنی. نمی خواهم نگران من شود. به اندازه کافی نگرانی دارد.»
چرا از پیش لیزا رفته بودم؟ شاید از نقش خنده داری که او در غیاب کاپیتان بازی می کرد، و این نقش بازی کردن ها رفته رفته بیشتر می شد، حوصله ام سر رفته بود. احساس می کردم که او برای مصون نگه داشتن کاپیتان از سرزنش، این نقش ها را بازی می کنند، و من فقط تا زمانی که امید داشتم کاپیتان یک روز برمی گردد و پیش ما می ماند این نقش بازی کردنها را تحمل کردم. من به احساسات مادری عادت نداشتم. قبلا فقط احساسات خاله را شناخته بودم که از آن بدم می آمد، و شاید لیزا را بیشتر یک جانشین خاله حساب می کردم تا جانشین مادر. به شرطی می توانستم او را تحمل کنم که کاپیتان در نزدیکمان بود. کاپیتان هیچ وقت سعی نکرد نقش پدر را بازی کند. او یک ماجراجو بود، به دنیای رویاهای کودکی ام، وال پارزو، تعلق داشت و تصور میکنم مثل اکثر بچه ها به کشش ها و جذابیت راز، امور و اتفاقات غیرقابل پیش بینی، فقدان یک نواختی که بدترین ویژگی زندگی خانوادگی است، واکنش نشان می دادم.
چرا از پیش لیزا رفته بودم؟ شاید از نقش خنده داری که او در غیاب کاپیتان بازی می کرد، و این نقش بازی کردن ها رفته رفته بیشتر می شد، حوصله ام سر رفته بود. احساس می کردم که او برای مصون نگه داشتن کاپیتان از سرزنش، این نقش ها را بازی می کنند، و من فقط تا زمانی که امید داشتم کاپیتان یک روز برمی گردد و پیش ما می ماند این نقش بازی کردنها را تحمل کردم. من به احساسات مادری عادت نداشتم. قبلا فقط احساسات خاله را شناخته بودم که از آن بدم می آمد، و شاید لیزا را بیشتر یک جانشین خاله حساب می کردم تا جانشین مادر. به شرطی می توانستم او را تحمل کنم که کاپیتان در نزدیکمان بود. کاپیتان هیچ وقت سعی نکرد نقش پدر را بازی کند. او یک ماجراجو بود، به دنیای رویاهای کودکی ام، وال پارزو، تعلق داشت و تصور میکنم مثل اکثر بچه ها به کشش ها و جذابیت راز، امور و اتفاقات غیرقابل پیش بینی، فقدان یک نواختی که بدترین ویژگی زندگی خانوادگی است، واکنش نشان می دادم.