بیاید؟ به آن اجاق نگاه کن. یک سرهنگ را اگر بکشی حاضر نیست در کنار اجاقی مثل این دیده شود.»
خانم، گاهی با نام های دیگری، مثلا ویکتور، خودش را معرفی می کند.» |
می گویم که من هیچ سرهنگی یا هیچ ویکتوری نمی شناسم. از من چیزی دستگیرت نمی شود.»
همیشه از خودم پرسیده ام دلیل آمدن آن پلیس چه بود و پس از آن چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد. چند سال می بایست بگذرد تا من دوباره کاپیتان را ببینم. در آن زمان دیدارهای او کوتاه بود و من همیشه هم در خانه نبودم. گاهی که از مدرسه برمی گشتم فقط یک فنجان چای نیمه خالی می دیدم.
آیا دلم برایش تنگ می شد؟ هیچ یادم نیست چه احساسی داشتم، جز این که گاه گاهی شدید دلم می خواست که اتفاق جالبی بیفتد. آیا رفته رفته محبت این پدر فرضی، که حالا مثل پدر واقعی ام از من دور بود، به دلم افتاده بود و حالا دوستش داشتم؟ آیا لیزا را که تر و خشکم می کرد، غذای مناسب برایم تهیه می کرد، سروقت به مدرسه ام می فرستاد و هنگام برگشتن بی صبرانه با بوسه ای ازم استقبال می کرد، دوست داشتم؟ آیا کسی را دوست داشتم؟ می دانستم عشق چیست؟ آیا اکنون، که سال ها از آن تاریخ گذشته است، می دانم عشق چیست یا عشق چیزی است که در کتاب ها خوانده ام؟ کاپیتان البته برگشت، همیشه به نظر می رسید که سرانجام بر می گردد.
اکنون که از پیش لیزا آمده ام و جایی را که یاد گرفته بودم به آن بگویم خانه ترک کرده ام، فقط هربار که می روم لیزا را ببینم، به طور غیرمستقیم از غیبت های او مطلع می شوم. گاهی یک سال، گاهی دو سال، از غیبت های
خانم، گاهی با نام های دیگری، مثلا ویکتور، خودش را معرفی می کند.» |
می گویم که من هیچ سرهنگی یا هیچ ویکتوری نمی شناسم. از من چیزی دستگیرت نمی شود.»
همیشه از خودم پرسیده ام دلیل آمدن آن پلیس چه بود و پس از آن چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد. چند سال می بایست بگذرد تا من دوباره کاپیتان را ببینم. در آن زمان دیدارهای او کوتاه بود و من همیشه هم در خانه نبودم. گاهی که از مدرسه برمی گشتم فقط یک فنجان چای نیمه خالی می دیدم.
آیا دلم برایش تنگ می شد؟ هیچ یادم نیست چه احساسی داشتم، جز این که گاه گاهی شدید دلم می خواست که اتفاق جالبی بیفتد. آیا رفته رفته محبت این پدر فرضی، که حالا مثل پدر واقعی ام از من دور بود، به دلم افتاده بود و حالا دوستش داشتم؟ آیا لیزا را که تر و خشکم می کرد، غذای مناسب برایم تهیه می کرد، سروقت به مدرسه ام می فرستاد و هنگام برگشتن بی صبرانه با بوسه ای ازم استقبال می کرد، دوست داشتم؟ آیا کسی را دوست داشتم؟ می دانستم عشق چیست؟ آیا اکنون، که سال ها از آن تاریخ گذشته است، می دانم عشق چیست یا عشق چیزی است که در کتاب ها خوانده ام؟ کاپیتان البته برگشت، همیشه به نظر می رسید که سرانجام بر می گردد.
اکنون که از پیش لیزا آمده ام و جایی را که یاد گرفته بودم به آن بگویم خانه ترک کرده ام، فقط هربار که می روم لیزا را ببینم، به طور غیرمستقیم از غیبت های او مطلع می شوم. گاهی یک سال، گاهی دو سال، از غیبت های