آهی کشید. «منظورت این است که لیزا مرده؟» «نه. البته که نمرده. گفتم که، رفته نانوایی.» |
خدای من، از حرف های تو سر در نمی آورم. کاش این «تقریبا مادر» تو بر می گشت. چند تا سئوال دارم که می خواهم ازش بپرسم. اگر پدرت اینجا زندگی نمی کند پس کجا زندگی می کند؟ »
فکر میکنم خاله ام یک روز بهم گفت که جایی به نام نیوکسل، اما خاله ام خودش در ریچموند زندگی می کند،» ( و همین طور، برای نشان دادن حسن نیت خود، هر چه را که می دانستم گفتم) «و میانه شان با هم خوب نیست. خاله ام به پدرم می گوید شیطان»
گفت: «با توجه به این چیزهایی که می گویی، شاید از این بابت اشتباه نمی کند.» و در این لحظه بالای سرمان در باز شد و صدای پای لیزا را در پله ها شنیدم.
بی اختیار، بلند گفتم: «لیزا، پلیس آمده است.» مهمان گفت: «خودم هم می توانستم این را بهش بگویم.» الیزا که یک قرص نان را، مثل آجری که می خواهد پرتاب کند، در دست گرفته بود به داخل حمله ور شد. «پلیس؟» |
مرد سعی کرد تا او را آرام کند. «خانم، فقط می خواستم چندتا سئوال از شما بکنم. زیاد طول نمی کشد. فکر میکنم شما می توانید به ما کمک کنید.»
«من به پلیس جماعت کمک نمی کنم.»
«ما در تعقیب مردی هستیم که خودش را سرهنگ کلاریج معرفی میکند.»
«من هیچ سرهنگ کلاریجی نمی شناسم. من با سرهنگها قاتی نمی شوم. می توانی تصور کنی که یک سرهنگ به چنین آشپزخانه ای
خدای من، از حرف های تو سر در نمی آورم. کاش این «تقریبا مادر» تو بر می گشت. چند تا سئوال دارم که می خواهم ازش بپرسم. اگر پدرت اینجا زندگی نمی کند پس کجا زندگی می کند؟ »
فکر میکنم خاله ام یک روز بهم گفت که جایی به نام نیوکسل، اما خاله ام خودش در ریچموند زندگی می کند،» ( و همین طور، برای نشان دادن حسن نیت خود، هر چه را که می دانستم گفتم) «و میانه شان با هم خوب نیست. خاله ام به پدرم می گوید شیطان»
گفت: «با توجه به این چیزهایی که می گویی، شاید از این بابت اشتباه نمی کند.» و در این لحظه بالای سرمان در باز شد و صدای پای لیزا را در پله ها شنیدم.
بی اختیار، بلند گفتم: «لیزا، پلیس آمده است.» مهمان گفت: «خودم هم می توانستم این را بهش بگویم.» الیزا که یک قرص نان را، مثل آجری که می خواهد پرتاب کند، در دست گرفته بود به داخل حمله ور شد. «پلیس؟» |
مرد سعی کرد تا او را آرام کند. «خانم، فقط می خواستم چندتا سئوال از شما بکنم. زیاد طول نمی کشد. فکر میکنم شما می توانید به ما کمک کنید.»
«من به پلیس جماعت کمک نمی کنم.»
«ما در تعقیب مردی هستیم که خودش را سرهنگ کلاریج معرفی میکند.»
«من هیچ سرهنگ کلاریجی نمی شناسم. من با سرهنگها قاتی نمی شوم. می توانی تصور کنی که یک سرهنگ به چنین آشپزخانه ای