نام کتاب: باخت پنهان
این برادر کاپیتان باشد که ما نمی شناختیم و حالا پیدایش شده. گفت: می خواستم با پدرت صحبت کنم.» |
گفتم: «آن اینجا زندگی نمی کند.» و دروغ نگفتم، چون طبعا فکر کردم که منظورش شیطان است. «مادرت کجاست؟» | رفته بیرون نان بخرد.»
بر روی تنها صندلی راحتی خانه نشست و بیش از پیش حالت خویشاوندی را که برای دیدار آمده است پیدا کرد. پرسید: «تو پسر راستگویی هستی؟» فکر کردم که بهتر است دقیق حرف بزنم چون با یک پلیس حرف می زدم. گفتم: «بعضی وقتها.» |
هر وقت پدرت اینجا نیست کجا زندگی می کند؟»| گفتم: «آن هیچ وقت اینجا نیست.»
هیچ وقت؟» «اوه، چرا. یک یا دو بار اینجا بوده.» ایک یا دوبار؟ کی بود؟» « آخرین بار تقریبا دو سال پیش بود.» بنابراین پدر خیلی خوبی نیست، نه؟» من و لیزا دوست نداریم او اینجا بیاید.» لیزا کیست؟» |
«مادرم.» یادم آمد که قرار بود راست بگویم. اضافه کردم: «یعنی تقریبا »
منظورت از تقریبا چیست؟ » «مادرم مرده.»

صفحه 76 از 196