شش
فکر می کنم حداقل دو سال پس از ورود من به مدرسه بود که طولانی ترین جدایی بین ما اتفاق افتاد. بعدازظهر شنبه بود و مدرسه تعطیل بود. لیزا رفته بود بیرون نان بخرد و این بار استثنائا مرا با کتاب های درسی ام تنها گذاشته بود. زنگ در به صدا درآمد. نه با رمز کاپیتان بود و نه با رمز پدرم. صدای زنگ حالتی آرام و اطمینان بخش، و حتی دوستانه، داشت. مهمان پیش از این که دوباره زنگ بزند ظاهرا به اقتضای ادب زمانی را صبر کرد، و صدای زنگ این بار هم مصرانه یا طلبکارانه نبود. می دانستم که اگر لیزا بود راضی نمی شد در را به روی هیچ کسی غیر از کاپیتان باز کند، اما اکنون تصمیم با من بود.
از پشت در گفتم: «کیه؟» و صدا آمد: «لطفا در را باز کن. مأمور پلیس هستم.» از اولین تماس اجتماعی خودم با نیرویی که گاهی در رویای وارد شدن به آن فرو می رفتم دچار هیجان شدم و احساس غرور کردم، و بنابراین در را برایش باز کردم تا وارد شد.
به پلیس شبیه نبود؛ انیفورم نپوشیده بود و من اندکی توی ذوقم خورد. در واقع به طرز عجیبی کاپیتان را به یادم می آورد. هر دو در لباس معمولی هم حالتی داشتند که گویی لباس مبدل پوشیده اند، و پیش خود گفتم نکند
فکر می کنم حداقل دو سال پس از ورود من به مدرسه بود که طولانی ترین جدایی بین ما اتفاق افتاد. بعدازظهر شنبه بود و مدرسه تعطیل بود. لیزا رفته بود بیرون نان بخرد و این بار استثنائا مرا با کتاب های درسی ام تنها گذاشته بود. زنگ در به صدا درآمد. نه با رمز کاپیتان بود و نه با رمز پدرم. صدای زنگ حالتی آرام و اطمینان بخش، و حتی دوستانه، داشت. مهمان پیش از این که دوباره زنگ بزند ظاهرا به اقتضای ادب زمانی را صبر کرد، و صدای زنگ این بار هم مصرانه یا طلبکارانه نبود. می دانستم که اگر لیزا بود راضی نمی شد در را به روی هیچ کسی غیر از کاپیتان باز کند، اما اکنون تصمیم با من بود.
از پشت در گفتم: «کیه؟» و صدا آمد: «لطفا در را باز کن. مأمور پلیس هستم.» از اولین تماس اجتماعی خودم با نیرویی که گاهی در رویای وارد شدن به آن فرو می رفتم دچار هیجان شدم و احساس غرور کردم، و بنابراین در را برایش باز کردم تا وارد شد.
به پلیس شبیه نبود؛ انیفورم نپوشیده بود و من اندکی توی ذوقم خورد. در واقع به طرز عجیبی کاپیتان را به یادم می آورد. هر دو در لباس معمولی هم حالتی داشتند که گویی لباس مبدل پوشیده اند، و پیش خود گفتم نکند