کاپیتان گفت: «من. بهش تاریخ و جغرافی درس می دهم. تعلیمات دینی را گذاشتم به عهده لیزا. الان جمع و تفریق و ضرب را بلد است. برای هر کسی همین اندازه بس است. فکر نمیکنم خود شما چیزی از جبر بلد باشی.»
مدرک تحصیلی شما چیست آقای... آقای...؟» | کاپیتان صدایم کن، خانم. همه کاپیتان صدایم میکنند.» ویکتور، پایتخت ایتالیا کجاست؟» «خانم، جغرافی مدرن با نام ها سروکار ندارد. این چیزها قدیمی شده. جغرافی مدرن با چشم اندازها سر و کار دارد. به شما یاد می دهد چه طور در دنیا سفر کنید. جیم، بهش بگو چه طور از آلمان به اسپانیا می روی.»
اول به بلژیک می روم، بعد به لی یژ. آنجا سوار قطار پاریس می شوم، و از پاریس با قطار دیگری به تاریس می روم.»
«تاریس دیگر کجاست؟» |
«بفرما، دیدی خانم؟ توهم اسمها را نمی شناسی، اما جیم می داند چه طور از تاریس برود. جیم، ادامه بده.»
بعد از تاریس، در تاریکی شب، پیاده از پیرنه رد می شوم.» |
یعنی چه؟ منظورت چیست که در تاریکی شب، پیاده از پیرنه رد می شوم.»
در حالی که به صدای قرچ و قروچ پوتین های آلمانها در داخل برف گوش می دهم.»
گمان می کنم که این جمله آخری به درس خواندن خصوصی من پایان داد. چند هفته بعد در یکی از مدرسه های ناحیه مربوطه بودم. آنجا آدم بدبختی نبودم، چون عمالقه نبودم. وقتی که در خیابانهای لندن تنها راه می رفتم یک نوع حس آزادی به من دست می داد، گویی من هم، مثل آن
مدرک تحصیلی شما چیست آقای... آقای...؟» | کاپیتان صدایم کن، خانم. همه کاپیتان صدایم میکنند.» ویکتور، پایتخت ایتالیا کجاست؟» «خانم، جغرافی مدرن با نام ها سروکار ندارد. این چیزها قدیمی شده. جغرافی مدرن با چشم اندازها سر و کار دارد. به شما یاد می دهد چه طور در دنیا سفر کنید. جیم، بهش بگو چه طور از آلمان به اسپانیا می روی.»
اول به بلژیک می روم، بعد به لی یژ. آنجا سوار قطار پاریس می شوم، و از پاریس با قطار دیگری به تاریس می روم.»
«تاریس دیگر کجاست؟» |
«بفرما، دیدی خانم؟ توهم اسمها را نمی شناسی، اما جیم می داند چه طور از تاریس برود. جیم، ادامه بده.»
بعد از تاریس، در تاریکی شب، پیاده از پیرنه رد می شوم.» |
یعنی چه؟ منظورت چیست که در تاریکی شب، پیاده از پیرنه رد می شوم.»
در حالی که به صدای قرچ و قروچ پوتین های آلمانها در داخل برف گوش می دهم.»
گمان می کنم که این جمله آخری به درس خواندن خصوصی من پایان داد. چند هفته بعد در یکی از مدرسه های ناحیه مربوطه بودم. آنجا آدم بدبختی نبودم، چون عمالقه نبودم. وقتی که در خیابانهای لندن تنها راه می رفتم یک نوع حس آزادی به من دست می داد، گویی من هم، مثل آن