را برایم توضیح دهد، گذاشت رفت و دیگر هم از من نخواست که با صدای بلند کتاب مقدس بخوانم.
(۳)
این بار کاپیتان وقتی برگشت باز سبیل گذاشته بود، اما سبک و رنگ آن با سبیل سابقش فرق می کرد. تقریبا شب شده بود که زنگ در با رمز آشنا به صدا درآمد و هنوز داشتیم از او استقبال می کردیم که دوباره زنگ - با یک حالت آمرانه - به صدا درآمد. عادت کرده بودم که هر زنگ در را یک نوع رمز تصور کنم، و این یکی به نظرم آشنا آمد. قطعة کاپیتان که نمی توانست باشد، چون توی آشپزخانه ایستاده بود و نفسش را در سینه حبس کرده و گوش خوابانده بود. حافظه خوبی داشتم، با سومین زنگ تقریبا مطمئن شدم که این زنگ زدن تحکم آمیز زنگ زدن پدرم است.|
گفتم: «مطمئن نیستم، اما فکر می کنم شیطان است.» لیزا گفت: «در را باز نکن.» کاپیتان گفت: «چرا. بگذار حرامزاده بیاید تو. ترسی ازش نداریم.» اشتباه نکرده بودم. پدرم بود و تنها نبود. بدتر این که خاله ام با او بود.
خاله ام سرزنش کنان گفت: «ویکتور، پس تو اینجا هستی.» گمان کنم از شنیدن نام منفور و تقریبا فراموش شده ام تنم لرزید.
فکر می کنم پدرم متوجه ترسم شد. گفت: «متأسفم، جیم.» باز خدا پدرش را بیامرزد که این بار یادش بود که من اسم عوض شده. «مجبور بودم بیاورمش، چون بدون من هم می آمد.»
خاله ام پرسید: «این زن کیست؟»
(۳)
این بار کاپیتان وقتی برگشت باز سبیل گذاشته بود، اما سبک و رنگ آن با سبیل سابقش فرق می کرد. تقریبا شب شده بود که زنگ در با رمز آشنا به صدا درآمد و هنوز داشتیم از او استقبال می کردیم که دوباره زنگ - با یک حالت آمرانه - به صدا درآمد. عادت کرده بودم که هر زنگ در را یک نوع رمز تصور کنم، و این یکی به نظرم آشنا آمد. قطعة کاپیتان که نمی توانست باشد، چون توی آشپزخانه ایستاده بود و نفسش را در سینه حبس کرده و گوش خوابانده بود. حافظه خوبی داشتم، با سومین زنگ تقریبا مطمئن شدم که این زنگ زدن تحکم آمیز زنگ زدن پدرم است.|
گفتم: «مطمئن نیستم، اما فکر می کنم شیطان است.» لیزا گفت: «در را باز نکن.» کاپیتان گفت: «چرا. بگذار حرامزاده بیاید تو. ترسی ازش نداریم.» اشتباه نکرده بودم. پدرم بود و تنها نبود. بدتر این که خاله ام با او بود.
خاله ام سرزنش کنان گفت: «ویکتور، پس تو اینجا هستی.» گمان کنم از شنیدن نام منفور و تقریبا فراموش شده ام تنم لرزید.
فکر می کنم پدرم متوجه ترسم شد. گفت: «متأسفم، جیم.» باز خدا پدرش را بیامرزد که این بار یادش بود که من اسم عوض شده. «مجبور بودم بیاورمش، چون بدون من هم می آمد.»
خاله ام پرسید: «این زن کیست؟»