نام کتاب: باخت پنهان
نتیجه اش این شد، همان طور که می ترسیدم، به جای آن درس دینی برایم گذاشت.
درس های دینی مقامات و منزلت چندانی در نزد من نداشتند. البته در مدرسه به همراه عمالقه دیگر در درس های، به قول رفقا، «تعلیمات» شرکت کرده بودم، اما حوادث عهد جدید برایم کمی نامفهوم بود، به جز تولد در مهمانسرا (نه از این مهمان سراهایی که جین - تونیک به مهمان می دادند، این را کاملا مطمئن بودم)، تصلیب و رستاخیز. همه اینها مثل قصه پریان که پایان خوش در آن بعید می نماید، مرا تحت تأثیر قرار داده بودند. (من واقعا هیچ وقت باور نکردم که سیندرلا با شاهزاده ازدواج خواهد کرد.)
الیزا دستور کاپیتان را اطاعت کرده و از یک کتاب فروشی که کتاب های دست دوم می فروخت برایم یک کتاب مقدس خریده بود و من گاهی در آن تعمق می کردم، اما زبان قدیمی آن برایم خیلی مشکل بود و مسئله بکرزادگی عیسی مسیح گیجم می کرد. یک شب که لیزا می خواست چراغ بالای کاناپه مرا خاموش کند از او خواستم این را برایم توضیح دهد. «من فکر میکردم که باکره یعنی ...» اما او آن حرفم را قطع کرد و مرا در تاریکی گذاشت و رفت. فکر کردم شاید دوست ندارد از نوزاد حرف زده شود، برای این که خودش بچه نداشت و کلمه باکره نیز آشکارا ناراحتش کرد.
با وجود این، برای خوش حال کردن کاپیتان، هر یکشنبه از من می خواست برایش با صدای بلند انجیل بخوانم. اما در عرض دو جلسه، با انتخاب آیه هایی که احتمالا نمی توانست معنی آنها را برایم توضیح دهد،
منظور ولادت حضرت مسیح است که در آغل یک مهمانسرا (کاروان سرا) اتفاق
افتاد. م

صفحه 68 از 196