نام کتاب: باخت پنهان
هنوز هم در هوای مرطوب قوزک پایش درد میگیرد و او می لنگد، چیزی که من هرگز ازش ندیده بودم.
(۲)
ریش کاپیتان یک یا دو هفته بیشتر دوام نیاورد. یک روز صبح که برای صبحانه پایین رفتم، دیدم ریشش را اصلاح می کند. شاید به خاطر این که در ضمن تراشیدن ریش سوت هم می زد، دوبار صورتش را برید. به من گفت: «هیچ وقت با این راحت نیستم. همیشه آن روزهای دودی رنگ پیرنه را به یادم می آورد. امکان ریش تراشیدن نبود. در هر حال، لیزا دوست ندارد. می گوید اذیتم می کند.» |
همان طور که ریش تراش در دستش بود به طرف لیزا برگشت که چای درست می کرد و صورتش را نشان داد. «این جوری دوست داری، الیزا؟
دوست ندارم ببینم که ازت خون می رود.»
یک خونریزی کوچک که صدمه ای نمی زند.» مطمئن هستم این همان جمله ای است که به کاربرد، چون سال ها در یادم باقی مانده، گرچه هیچ نمیدانم چرا. آخرین حرفی که آن روز یادم می آید از او شنیدم همین حرف بود و تا چند هفته بعد هم چیزی به یادم نمی آید، زیرا شب برای شام به خانه نیامد و صبح روز بعد نیز در سر صبحانه نبود.
از لیزا پرسیدم: «کاپیتان کجاست؟»
گفت: «از کجا بدانم؟» با لحنی این را گفت که هر وقت به یادش می افتم مثل یک فریاد نومیدی آن را می شنوم.
با خودپرستی خاص پسر بچه ای که مأیوس شده است، لب به شکایت گشودم: «اما گفت که می خواهیم یک درس دیگر تاریخ بخوانیم.» که

صفحه 67 از 196