من در هنگام بیداری خواب می بینم، نه هنگام خواب. خواب آن طلاهایی را می بینم که در یک از اسپانیایی ها گرفت. خواب می بینم که سه تامان هم ثروتمند هستیم، ثروتمند و در امن و امان، و خواب می بینم که لیزا هر چیزی را که دلش می خواهد می خرد.»
لیزا هم خواب می بیند؟ »
مطمئن هستم که نه. و فکر نمیکنم از این خواب دیدنهای من هم خوشش بیاید.»
تمام سعی ام را می کنم تا یک نمونه از درسهایی را که کاپیتان به من می داد روایت کنم، اما می دانم که روایتم دقیق نخواهد بود. همه چیز از صافی حافظه گذشته است و حافظه بعضی چیزها را حذف و بعضی ها را جرح و تعدیل می کند، همان قدر که خود کاپیتان خیلی از حقایق را در حکایت تجربیات زمان جنگ خود احتمالا تغییر داده است. گاهی لیزا در درس ما شرکت می کرد، در این مواقع می دیدم که حکایت مورد علاقه او - فرار کاپیتان از اسپانیا که، علاوه بر درسهای جغرافی، در درسهای زبانهای خارجه هم برای خود جا باز کرد (و حداقل در یک مورد، حتی به عنوان گوشه ای از تاریخ مدرن مطرحش کرد) - خیلی طول و تفصیل پیدا می کرد و جزئیات آن هم همیشه یکسان نبودند؛ مثل این بود که هر وقت لیزا به درس گوش می داد او سعی میکرد حکایت را کمی جالب تر کند. گاهی پیش خودم میگفتم شاید او به عمد اندکی دروغ می گوید. مثلا، هر وقت که فرار خودش و رفقایش از کوهستان پیرنه را برای من تعریف می کرد، می گفت که این کاملا یادم هست - چه طور در تاریکی دراز می کشیدند و به صدای پوتین های سربازان گشت آلمان گوش می دادند، اما بعد که لیزا هم پیش ما بود آن را مهیج تر میکرد و میگفت چه طور یک سنگ از بالای کوه کنده شد و آمد به قوزک پای او خورد و
لیزا هم خواب می بیند؟ »
مطمئن هستم که نه. و فکر نمیکنم از این خواب دیدنهای من هم خوشش بیاید.»
تمام سعی ام را می کنم تا یک نمونه از درسهایی را که کاپیتان به من می داد روایت کنم، اما می دانم که روایتم دقیق نخواهد بود. همه چیز از صافی حافظه گذشته است و حافظه بعضی چیزها را حذف و بعضی ها را جرح و تعدیل می کند، همان قدر که خود کاپیتان خیلی از حقایق را در حکایت تجربیات زمان جنگ خود احتمالا تغییر داده است. گاهی لیزا در درس ما شرکت می کرد، در این مواقع می دیدم که حکایت مورد علاقه او - فرار کاپیتان از اسپانیا که، علاوه بر درسهای جغرافی، در درسهای زبانهای خارجه هم برای خود جا باز کرد (و حداقل در یک مورد، حتی به عنوان گوشه ای از تاریخ مدرن مطرحش کرد) - خیلی طول و تفصیل پیدا می کرد و جزئیات آن هم همیشه یکسان نبودند؛ مثل این بود که هر وقت لیزا به درس گوش می داد او سعی میکرد حکایت را کمی جالب تر کند. گاهی پیش خودم میگفتم شاید او به عمد اندکی دروغ می گوید. مثلا، هر وقت که فرار خودش و رفقایش از کوهستان پیرنه را برای من تعریف می کرد، می گفت که این کاملا یادم هست - چه طور در تاریکی دراز می کشیدند و به صدای پوتین های سربازان گشت آلمان گوش می دادند، اما بعد که لیزا هم پیش ما بود آن را مهیج تر میکرد و میگفت چه طور یک سنگ از بالای کوه کنده شد و آمد به قوزک پای او خورد و