هیچکداممان معنی اش را فهمیدیم. «پرتغال را فراموش کن. پسرم، در مدرسه شعر بهتان یاد می دادند؟»
شروع کردم به خواندن قطعه شعری که در مدرسه گفته بودند ازبر کنم. الان شعر یادم رفته، اما درباره هوراس شجاع بود که از پلی حفاظت می کرد. کاپیتان کلامم را قطع کرد. «دوست دارم از کینگ - کونگ برایم حرف بزنی، از کینگ - کونگ.» سپس با حالت عذرخواهانه افزود: «من اصولا اهل شعر و شاعری نیستم - اما شعری هست از بابایی به نام کیپلینگ که هیچ وقت فراموشم نمی شود. اوه، در مدرسه تو نمی توانند معنی این شعر را بفهمند. با لحن تحقیرکنندهای تکرار کرد: «هوراس شجاع. چه اسمی! کیپلینگ حرف دل آدم را می زند، لااقل حرف دل آدمی مثل من را. مثل این است که خطابش به من است. شاید اگر لیزا هم احساس من را داشت، خیلی وقت پیش از اینجا رفته بودیم و حالا ثروتمند، راحت و در امن و امان بودیم.» |
مگر اینجا در امن و امان نیستید؟»| جواب سئوال مرا نداد - لااقل جواب صریح نداد. گفت: مقدس باد چنین جزیره هایی که احکام توقیف هرگز به آنجاها نمی آیند، مقدس باد نام جمهوری های عدل پرور، که به آحاد مردم خویش خانه ای می دهند.» گفتم: «این شعر است؟» .
شعر است و شعر واقعی. پیامش به دل می نشیند. هورای شجاعات را بگذار در کوزه آبش را بخور. می دانی من خواب چه چیزی را می بینم؟ »
نمی دانم چرا، اما جواب دادم: «خواب لاک پشتها؟» «لاک پشت! خواب لاک پشت نمی بینم. چرا باید خواب لاک پشت
شروع کردم به خواندن قطعه شعری که در مدرسه گفته بودند ازبر کنم. الان شعر یادم رفته، اما درباره هوراس شجاع بود که از پلی حفاظت می کرد. کاپیتان کلامم را قطع کرد. «دوست دارم از کینگ - کونگ برایم حرف بزنی، از کینگ - کونگ.» سپس با حالت عذرخواهانه افزود: «من اصولا اهل شعر و شاعری نیستم - اما شعری هست از بابایی به نام کیپلینگ که هیچ وقت فراموشم نمی شود. اوه، در مدرسه تو نمی توانند معنی این شعر را بفهمند. با لحن تحقیرکنندهای تکرار کرد: «هوراس شجاع. چه اسمی! کیپلینگ حرف دل آدم را می زند، لااقل حرف دل آدمی مثل من را. مثل این است که خطابش به من است. شاید اگر لیزا هم احساس من را داشت، خیلی وقت پیش از اینجا رفته بودیم و حالا ثروتمند، راحت و در امن و امان بودیم.» |
مگر اینجا در امن و امان نیستید؟»| جواب سئوال مرا نداد - لااقل جواب صریح نداد. گفت: مقدس باد چنین جزیره هایی که احکام توقیف هرگز به آنجاها نمی آیند، مقدس باد نام جمهوری های عدل پرور، که به آحاد مردم خویش خانه ای می دهند.» گفتم: «این شعر است؟» .
شعر است و شعر واقعی. پیامش به دل می نشیند. هورای شجاعات را بگذار در کوزه آبش را بخور. می دانی من خواب چه چیزی را می بینم؟ »
نمی دانم چرا، اما جواب دادم: «خواب لاک پشتها؟» «لاک پشت! خواب لاک پشت نمی بینم. چرا باید خواب لاک پشت