نام کتاب: باخت پنهان
«اما چرا آلمانها بازداشتمان نمی کنند؟»
«آن زن برای همه تان أوراق هویت جعلی دارد. آنها بلدند کمی فرانسه صحبت کنند. در هر حال بهتر از آلمانها صحبت می کنند. تو نمی توانی، بنابراین زن چانه ات را با یک تنزیب خون آلود بسته است، طوری که نتوانی حرف بزنی. همه جا می گوید که در انفجار بمب زخمی شده ای و او ازت مراقبت می کند. راجع به آن چهار نفر هم می گوید که در قطار آنها را دیده و با هم دوست شده اند. بی آن که اتفاقی بیفتد از پاریس رد می شوید و قطار دیگری سوار می شوید. سرانجام به محلی به نام تاریس" می رسید.» تاریس را برایم هجی کرد. «حالا تاریس را پیدا کن.»
این فقط یک بازی بود و من آن را به عنوان یک واقعه تاریخی تلقی نمی کردم. هنوز هم نمی دانم چه مقدار از داستان کاپیتان حقیقت داشت، اما واقعا از درسهای جغرافی مان لذت می بردم، بخصوص هنگامی که شب هنگام، پا برهنه توی برفها، از پیرنه عبور می کردم و به صدای پوتین های سربازان گشت آلمان که درون برف فرو می رفتند و بیرون می آمدند گوش می دادم. درسهای بعدی جغرافی، تمامشان، از حافظه ام پاک شده اند، طوری که حتی امروز هم نمی توانم اسپانیا یا پرتغال را به وضوح آلمان غربی، بلژیک و فرانسه در ذهن مجسم کنم، اما به اسپانیا که رسیدیم گاهی جغرافی با تاریخ ادغام می شد.
کاپیتان علاقه خاصی به دریک و سرهنری مورگان داشت. گفت: «اینها دزدهای دریایی بودند، هفت دریا را به دنبال طلا گشتند.»
با آن چه کار کردند؟ » از اسپانیایی ها گرفتندش.»
1. Tarbes

صفحه 63 از 196