نام کتاب: باخت پنهان
«یک بچه از یادگیری زبانهای خارجی هم هیچ وقت بی نیاز نیست. من نمی خواهم پسرم نادان تر از بچه های دیگر بار بیاید.»
عالی شد، لیزا. گفتی.» چه گفتم؟» هیچ وقت قبلا نگفته بودی. پسرم.» | «خوب، حالا به نوعی فکر میکنم پسرم هست...)
در مورد زبانهای خارجی - مشکلی نیست، لیزا. می توانی برایش صفحه های آموزش زبان بخری - خودآموز آلمانی، اسپانیایی... اتفاقا یک چیزهایی از این دوتا زبان بلدم - و تو می دانی چرا می توانم تا اندازهای کمکش کنم...» |
بدین ترتیب بود که خوشبختانه از رفتن به مدرسه عجالتا معاف شدم و با تعلیم، شاید بتوان گفت، خصوصی شروع به درس خواندن کردم. درس ها چندان منظم نبودند: بستگی داشت به این که کاپیتان در دسترس باشد یا نباشد، که غالبا غایب بود. درس ها یک حالت سری داشتند که آنها را لذت بخش تر می کرد. همسایه ها می دیدند که من در ساعت مناسب از خانه بیرون می آیم و به مدرسه می روم اما هیچ وقت نمی دیدند که بلافاصله و پنهانی به سر درسام که در خانه برگزار می شد باز می گردم. اگر مخفیانه عمل نمی شد خبر بدون شک به گوش مسئولین می رسید. بدین ترتیب، بدون این که واقعا بدانم چه می کنم، به روش ساده و بچه گانه خودم، کجرویهای کاپیتان را دنبال می کردم. |
از جلسات درس زبانهای خارجی چیزی به یاد نمی آورم؛ فقط این تصور را دارم که کاپیتان در زبان آلمانی خیلی راحت تر از زبان اسپانیایی از پس کار بر می آمد که شاید علتش این بود که، اگر حرفش را باور کنیم، مدت زمان بیشتری را به عنوان زندانی در آلمان گذرانده بود تا به عنوان

صفحه 60 از 196