از ساحل آتلانتیک پاناما و بالای جنگل انبوه و نفوذناپذیر دارین (Darien) می گذشت، به یاد تنها ماجرای دیگری که به خاطر داشتم در زندگی ام رخ داده است، افتادم. دوباره آن اضطراب تب آلود که در دوران کودکی ام هنگامی که در بیرون سوییس کاتیج انتظار می کشیدم تا کاپیتان بیرون بیاید تجربه اش کرده بودم، به سراغم آمد: دوباره به الوارهای انبار کنار کانال آب خیره شده بودم، در حالی که هواپیما، مثل قایقی که آن روز در خیال سوارش شده بودم و به سوی اقیانوس آرام به جایی روان بودم که می بایست شهر وال پارزو در میان آبهای آن واقع شده باشد و ملاحان ریشو در میخانه هایش بنوشند، مرا در خود می برد. اکنون می رفتم به آن ملاحان بپیوندم. مثل این بود که مسیر زندگی ام را دوباره و این بار در جهت عکس، به سوی یک رویای دوران کودکی ام طی می کردم. روزی که برای همیشه از عمالقه بودن فرار کردم، این رویا به سراغم آمده بود.
سپس ناگهان هواپیما خم شد و به سوی گسترهای سیال و آبی رنگ، که می دانستم بایستی اقیانوس کبیر باشد، پایین رفت. جنگل کنار رفت و ویرانه های پانامای قدیمی که مورگان راهزن ویرانش کرده بود سربرآوردند، و چند لحظه بعد هواپیما به آرامی از روی اسفالت به سوی ساختمانی که شبیه هر فرودگاه در هر جای دنیا بود، روان گردید.
پس از گذشتن از بخش مهاجرت و گمرک به جستجوی کاپیتان پرداختم، اما کسی را که شبیه او باشد ندیدم. چون چمدانم سنگین بود آن را زمین گذاشتم. تعداد مسافرهایی که در پاناما پیاده شدند زیاد نبودند هواپیما به مقصد لیما به راه خود ادامه داد و به زودی در راهرو تنها ماندم، و احساس بی کسی کردم. آیا تلگرامم به آپارتادو ۳۶۱ نرسیده بود؟ یا شاید این احتمال قوی بود . در این فاصله کاپیتان به جای دیگری رفته بود؟
سپس ناگهان هواپیما خم شد و به سوی گسترهای سیال و آبی رنگ، که می دانستم بایستی اقیانوس کبیر باشد، پایین رفت. جنگل کنار رفت و ویرانه های پانامای قدیمی که مورگان راهزن ویرانش کرده بود سربرآوردند، و چند لحظه بعد هواپیما به آرامی از روی اسفالت به سوی ساختمانی که شبیه هر فرودگاه در هر جای دنیا بود، روان گردید.
پس از گذشتن از بخش مهاجرت و گمرک به جستجوی کاپیتان پرداختم، اما کسی را که شبیه او باشد ندیدم. چون چمدانم سنگین بود آن را زمین گذاشتم. تعداد مسافرهایی که در پاناما پیاده شدند زیاد نبودند هواپیما به مقصد لیما به راه خود ادامه داد و به زودی در راهرو تنها ماندم، و احساس بی کسی کردم. آیا تلگرامم به آپارتادو ۳۶۱ نرسیده بود؟ یا شاید این احتمال قوی بود . در این فاصله کاپیتان به جای دیگری رفته بود؟