اگر برای کاپیتان ممکن می شد تا این چیزهایی را که الان دارم می نویسم بخواند می فهمید که من چه قدر درباره او از خودم سئوال کرده ام - او برای من، مثل وجود خدا، یک علامت سئوال همیشگی و بی جواب است، و بنابراین، مثل همه متکلمین، به نوشتن ادامه می دهم تا این سئوال را، بی آن که امیدی به جواب آن داشته باشم، در ذهن خود تکرار کنم. و اکنون در این سفر به ندرت سرم را از روی دست نویس که بر روی زانویم گذاشته بودم بر می داشتم تا به چیزهای دیگری نگاه کنم؛ و هنگامی که فیلم نمایش داده می شد گوشی را در کنار خود بر روی صندلی گذاشتم، چون برای تفکر به سکوت احتیاج داشتم، احتیاجی
حریصانه.
تصاویر بی صدا افکارم را پریشان نمی کردند، چون هربار که تصادف چشمم بر پرده می افتاد همیشه همان تصاویر بودند: مردان ریشوی سواره مردان ریشوی پیاده را با تفنگ می زدند، می انداختند و وحشیانه اسب می تاختند.
شیطان با اسم های دروغگو و کلاه بردار، از کاپیتان نام برده بود، بی آن که در لحنش اثری از سرزنش باشد، چنان که گویی با یک دقت علمی شکل جالبی از یک زندگی را توصیف می کند، و با این حال چندین سال بود که من و لیزا به این دروغگو و کلاه بردار وابسته بودیم و حتی یک بار هم نشده بود که ما را از یاد ببرد. از آنچه می شناختم او نزدیک ترین چیزی بود که من به عنوان پدر در تصورم داشتم، حتی اگر هیچ وقت احساس نیاز به داشتن پدری نکرده بودم، و معتقد بودم که بدون او نسبتا خوب گلیمم را از آب کشیده ام. مطمئنا الان به سوی پدر نبود که پرواز میکردم - به سوی دستهای قاطر بود که بار طلا داشتند و از یک راه ناهموار از ساحل اقیانوس آرام به راه افتاده بودند، به سوی ماجرا بود، و هنگامی که هواپیما
حریصانه.
تصاویر بی صدا افکارم را پریشان نمی کردند، چون هربار که تصادف چشمم بر پرده می افتاد همیشه همان تصاویر بودند: مردان ریشوی سواره مردان ریشوی پیاده را با تفنگ می زدند، می انداختند و وحشیانه اسب می تاختند.
شیطان با اسم های دروغگو و کلاه بردار، از کاپیتان نام برده بود، بی آن که در لحنش اثری از سرزنش باشد، چنان که گویی با یک دقت علمی شکل جالبی از یک زندگی را توصیف می کند، و با این حال چندین سال بود که من و لیزا به این دروغگو و کلاه بردار وابسته بودیم و حتی یک بار هم نشده بود که ما را از یاد ببرد. از آنچه می شناختم او نزدیک ترین چیزی بود که من به عنوان پدر در تصورم داشتم، حتی اگر هیچ وقت احساس نیاز به داشتن پدری نکرده بودم، و معتقد بودم که بدون او نسبتا خوب گلیمم را از آب کشیده ام. مطمئنا الان به سوی پدر نبود که پرواز میکردم - به سوی دستهای قاطر بود که بار طلا داشتند و از یک راه ناهموار از ساحل اقیانوس آرام به راه افتاده بودند، به سوی ماجرا بود، و هنگامی که هواپیما