نام کتاب: باخت پنهان
از زیرزمین خود در کامدون تان نمی توانست تکان بخورد؟ چند سال بود که از این نامه های فریبنده می نوشت در حالی که یاوه سرایی های من چند ماهی بیشتر دوام نیاورده بود؟ کداممان دروغ گوی بزرگتری بودیم؟ به طور قطع، کاپیتان دروغگوی بزرگتری بود؟ لیزا را با دروغهایش زندانی کرده بود و به پاداش وفاداری او، او را از آزادی محروم ساخته بود. |
تا لحظه ای که شروع کردم از خود سئوال کردن که آیا این حسادت نیست که این حرفها را بر زبان من جاری می سازد، حسادت کسی که هرگز عشق حقیقی را تجربه نکرده، همچنان نسبت به او خشمگین بودم.
پیغامی رسید و به بیمارستان رفتم. لیزا به اغما رفته بود و روز بعد مرد. کار دیگری جز دفن کردنش باقی نمانده بود، وصیت نامه ای از خودش باقی نگذاشته بود. اگر پولی داشت توی حسابش که من اطلاعی از آن نداشتم. به خودم گفتم وقتی همه صورت حساب ها را پرداخت کنم دیگر چیزی به او مدیون نمی شوم، و چند روز بعد یک تلگرام برای کارور، به آدرس مرموز آپارتا دور و به نام لیزا، فرستادم. پیش خودم گفتم، اگر خودم بروم و خبر را به او بدهم، مهربانانه تر خواهد بود. مضمون تلگرام این بود: «جیم عازم پاناما. توضیح خواهد داد. ساعت پرواز، شماره پرواز، و غیره. عشق.» آخرین کلمه را خط زدم. بعید بود لیزا این کلمه را به کار ببرد.
از مزدوری برای روزنامه خسته شده بودم. آرزوی نویسنده شدن دوباره در درونم سر برداشته بود. حتی این داستان را که درباره کودکیم نوشته بودم برداشتم تصحیح کردم. ممکن است روزی ناشر پیدا کند. پایان آن را نمی توانم پیش بینی کنم، اما فکر می کنم لااقل می توانم اتفاقات جدید را در آن وارد کنم، و این کار را کرده ام. مثل یک دفتر خاطرات، نوشتن آن را ادامه خواهم داد و کسی چه می داند که، وقتی در آن سرزمین ناشناخته پاناما، خودم را پیش کاپیتان یافتم، چه پایانی ممکن است به آن بدهم.

صفحه 106 از 196