اگر نهایی باشد، قضاوت کنیم، پیش نویس های اولیه کاپیتان واقعا باید اولیه باشند و بعید است ناشر پیدا کنند.
با نوعی حسرت نامه خودم را خواندم. این طور شروع می شد: «هربار که به رختخواب می روم (عجیب است که چه قدر این عبارت و عبارتی که کاپیتان نوشته بود به هم شبیه بودند) دستم را دراز می کنم و در خیال نوازشت می کنم...»
به خود گفتم: قطعا، نامه من شعر نیست . قصدم از نوشتن آن این بوده، هرچند هم که بیان آن وقیحانه باشد، کلارا و خودم را بر سر شوق بیاورم. به روش خودم، من هم به اندازه کاپیتان، شاید هم بیشتر از او، صادقانه نوشته بودم. به نام ذوق خوش چیزی را جا نینداخته بودم. برای لذت دوتامان نوشته بودم، و گور پدر ذوق خوش.
از خودم پرسیدم: «اما چرا نسبت به کاپیتان این قدر خشمگین شدم؟ بعد دیدم که از مقایسه آن دوتا نامه احساس شرم به من دست می دهد. آیا علتش این بود که وقتی به رختخواب می رفتم، دیگر نمی خواستم دستم را دراز کنم و کلارا را نوازش کنم و حتی دیگر زحمت نامه نوشتن به او را هم به خود نمی دادم؟ چند هفته پس از نوشتن این نامه او را رها کرده بودم - یا بهتر است بگویم همدیگر را رها کرده بودیم. بر طبق تجربیات من عشق شبیه حمله آنفلوانزا بود و به همان زودی هم آدم شفا می یافت. هر عشق بازی مثل یک واکسن بود که کمکت می کرد تا از حمله بعدی زودتر بهبود پیدا کنی.
برای سوم نامه کاپیتان را خواندم. «هر ساعت روز دلم برایت تنگ می شود.» حداقل این جمله نمی توانست راست باشد، اما چرا کاپیتان در نوشتن این قبیل دروغ های احساساتی اصرار می ورزید در حالی که هیچ فایده ای به حال او نداشت چون او در یک جای دوری مثل پاناما بود و لیزا
با نوعی حسرت نامه خودم را خواندم. این طور شروع می شد: «هربار که به رختخواب می روم (عجیب است که چه قدر این عبارت و عبارتی که کاپیتان نوشته بود به هم شبیه بودند) دستم را دراز می کنم و در خیال نوازشت می کنم...»
به خود گفتم: قطعا، نامه من شعر نیست . قصدم از نوشتن آن این بوده، هرچند هم که بیان آن وقیحانه باشد، کلارا و خودم را بر سر شوق بیاورم. به روش خودم، من هم به اندازه کاپیتان، شاید هم بیشتر از او، صادقانه نوشته بودم. به نام ذوق خوش چیزی را جا نینداخته بودم. برای لذت دوتامان نوشته بودم، و گور پدر ذوق خوش.
از خودم پرسیدم: «اما چرا نسبت به کاپیتان این قدر خشمگین شدم؟ بعد دیدم که از مقایسه آن دوتا نامه احساس شرم به من دست می دهد. آیا علتش این بود که وقتی به رختخواب می رفتم، دیگر نمی خواستم دستم را دراز کنم و کلارا را نوازش کنم و حتی دیگر زحمت نامه نوشتن به او را هم به خود نمی دادم؟ چند هفته پس از نوشتن این نامه او را رها کرده بودم - یا بهتر است بگویم همدیگر را رها کرده بودیم. بر طبق تجربیات من عشق شبیه حمله آنفلوانزا بود و به همان زودی هم آدم شفا می یافت. هر عشق بازی مثل یک واکسن بود که کمکت می کرد تا از حمله بعدی زودتر بهبود پیدا کنی.
برای سوم نامه کاپیتان را خواندم. «هر ساعت روز دلم برایت تنگ می شود.» حداقل این جمله نمی توانست راست باشد، اما چرا کاپیتان در نوشتن این قبیل دروغ های احساساتی اصرار می ورزید در حالی که هیچ فایده ای به حال او نداشت چون او در یک جای دوری مثل پاناما بود و لیزا