نام کتاب: باخت پنهان
برایم حرف می زد که کاروان قاطرهایی را که از طریق پاناما طلا حمل می کردند غارت می کند.»|
پاناما کاروان طلا.. تو فکر نمی کنی که واقعا.....؟ »
«اوه، من فکر نمی کنم امروز دیگر کاروان طلایی وجود داشته باشد. این فقط عادت اوست که این طور حرف بزند... حالا...»
حالا، چه؟
فکر میکنم فکر میکنه...» احساس کردم که هر «فکر کردن» ای، بلافاصله، «فکر کردن» دیگری می زاید. «فکر کردن»ها مثل خرگوش تولید مثل می کردند - یا مثل آن «از خود پرسیدن»ها»
پدرم پرسید: «فکر میکنی که چه؟» فکر می کنم که معتقد است دارد پولدار می شود.»| شک دارم کاپیتان هرگز پولدار شود. اما برگردیم سر موضوع این چک... فکر میکنی (باز یکی دیگر که باید وصولش کنم؟ اگر او بمیرد.» |
من اگر به جای تو بودم تا آن موقع صبر نمی کردم. بهتر است تو بروی دنبال این چک تا لیزای بیچاره برود. اما احتیاط کن. کاپیتان از آن آدم هایی است که می تواند خطرناک شود. نمی دانم چه چیز باعث می شود که این حرف را بزنم. یک احساس غریزی است. و آن طور که او توی مترو از جلوی آن پسره درآمد. خودش یک پا آدم زیرزمینی است.»
با وجود این...)
تو به اندازه کافی با کاپیتان زندگی کرده ای. او خودش در وصول چکی که ممکن بود در صورت تأخیر جلوی وصولش گرفته شود، تردید می کرد؟» روی این حرف او تأمل کردم و دیدم حق با اوست.
هنگام ترک باشگاه ازش پرسیدم: «به ملاقات لیزا خواهی رفت؟» گفت: «نه. رفتنم نه فایده ای به حال من دارد، و نه به حال او.»

صفحه 102 از 196