نام کتاب: باخت پنهان
نمی دانستم که کاپیتان دارد به او آن همه علاقه پیدا می کند. لیزا در وضعیتی نبود که چنگی به دل بزند. بقیه اش را هم که می دانی.»
خیلی کم می دانم.» |
بعد از سقط با کاپیتان رفت. به محض این که از بستر بلند شد. بایستی به کاپیتان نامه نوشته باشد. باید اعتراف کنم که وقتی رفت نفس راحتی کشیدم، چون وقتی از بیمارستان آمد به درد هیچ کاری نمی خورد.»
شما عاشق و معشوق بودید. رفتنش می بایست برایت ضربه ای باشد.»
نمی توانم بگویم عاشق و معشوق - همخواب بودیم. کلماتی مثل عاشق و معشوق را بگذار برای ستون شایعات روزنامه ها. او می خواست با بچه دار شدن مرا توی تله بیندازد. شاید به ازدواج فکر می کرد، اما من اصلا اهل این حرفها نبودم. بهش گفتم که خرج عمل سقطش را می دهم، اما بچه بزرگ نمی کنم. یک بچه - یعنی تو - برایم کافی بود. آن سقط لیزا، که آن روزها هنوز کاملا قانونی نشده بود، خیلی برایم خرج برداشت. و تقصیر من نبود اگر نتیجه عمل بد شد و او فهمید که دیگر نمی تواند حامله شود. فکر می کنم احساس کرد نیاز به کمک دارد و به یاد کاپیتان افتاد. مهربانی کاپیتان بسیار قانع کننده بوده. بخصوص وقتی دروغ می گوید، می تواند آدم را کاملا متقاعد کند.
«حسادت نمی کردی؟» به خاطر لیزای بیچاره؟ نه به جان تو. بگذار یک بار دیگر نامه را
ببینم.» |
نامه را خیلی دقیق تر از بار اول خواند. «منظورش از این قاطرها چیست؟ او آدمی نیست که دنبال دام داری برود.» |
فکر می کنم. البته مطمئن نیستم. زمانی که من بچه بودم از دریک

صفحه 101 از 196